ز خود بهترى جوى و فرصت شمار * كه با چون خودى گم كنى روزگار
پى چون خودى خودپرستان روند * به كوى خطرناك مستان روند
من اول كه اين كار سر داشتم * دل از جان به يكباره برداشتم
سرانداز در عاشقى صادق است * كه بد زهره بر خويشتن عاشق است
اجل ناگهان در كمينم كشد ، * همان به كه آن نازنينم كشد
چو بيشك نبشتست بر سر هلاك ، * به دست دلارام خوشتر هلاك
نه روزى به بيچارگى جان دهى ؟ * همان به كه در پاى جانان دهى
حكايت ( 22 ) [ شبى ياد دارم كه چشمم نخفت . . . . ]
شبى ياد دارم كه چشمم نخفت * شنيدم كه پروانه با شمع گفت :
كه من عاشقم ، گر بسوزم رواست * ترا گريه و سوز ، بارى چراست ؟
بگفت : اى هوادار مسكين من ، * برفت انگبين يار شيرين من
چو شيرينى از من به در ميرود ، * چو فرهادم ( 1 ) آتش به سر ميرود
هميگفت و هر لحظه سيلاب درد ، * فرو ميدويدش به رخسار زرد :
كه اى مدعى ، عشق ، كار تو نيست ، * كه نه صبر دارى نه ياراى ايست
تو بگريزى از پيش يك شعله ، خام * من استادهام تا بسوزم تمام
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت ، * مرا بين كه از پاى تا سر بسوخت
همه شب در اين گفتگو بود شمع * به ديدار او وقت اصحاب ، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهيى * كه ناگه بكشتش پريچهرهيى
هميگفت و ميرفت دودش به سر : * كه اين است پايان عشق اى پسر
شرح
( 1 ) . فرهاد : بنابر مشهور ، عاشق شيرين است كه در پاى كوه بيستون خود را در عشق شيرين با تبر كشت . مراد اين بيت و بيت پيشين چنين است : شمع ميگويد يار شيرين من كه عسل بوده است از من جدا ميگردد ( شمع از موم است و موم در اول با عسل آميخته است و آن را از عسل جدا ميكنند ) انگبين شيرين است و از باب عشق و آميختگى كه موم با آن دارد مانند رابطه عشق شيرين با فرهاد مينمايد بنابراين چنانست كه شيرين از او جدا ميگردد و در نتيجه شمع مانند فرهاد بايد در آتش عشق بسوزد . « يا » در « شيرينى » « ياء » وحدت نوعى است ، يعنى معشوقى مانند شيرين و از جنس شيرين .