تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
چه خوش گفت بهرام ( 1 ) صحرانشين ، * چو يكران ( 2 ) توسن زدش بر زمين : دگر اسبى ( 3 ) از گله بايد گرفت ، * كه گر سركشد ، باز شايد گرفت ببند اى پسر ، دجله در آبكاست ( 4 ) ، * كه سودى ندارد چو سيلاب خاست چو گرگ خبيث آمدت در كمند ، * بكش ، ورنه دل بر كن از گوسفند ز ابليس ( 5 ) هرگز نيايد سجود * نه از بدگهر نيكى آيد وجود بدانديش را جاه و فرصت مده * عدو در چه و ديو در شيشه ( 6 ) به مگو : شايد اين مار كشتن به چوب * چو سر زير سنگ تو دارد ، بكوب قلم‌زن ( 7 ) كه بد كرد با زيردست ، * قلم بهتر او را به شمشير ، دست مدبر كه قانون بد مينهد ، * ترا مىبرد تا به دوزخ دهد مگو ملك را اين مدبر ( 8 ) بس است * مدبر مخوانش كه مدبر ( 9 ) كس است سعيد ( 10 ) آورد قول سعدى بجاى * كه تدبير ملك است و تدبير و راى
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . بهرام صحرانشين : مراد بهرام گور است كه در باديه تربيت شد و « نعمان بن منذر » او را پرورد . بهرام در پهلوى « وسرام » بوده و پنج تن از شاهان ساسانى بهرام نام دارند و بهرام گور بهرام پنجم است . ( 2 ) . يكران : اسبى است داراى رنگى ميان زرد و بور و هم‌چنين بر اسبى كه يك پاى خود را كوتاهتر از پاى ديگر گذارد اطلاق مىشود . ( 3 ) . دگر اسب . . . : مراد بيت اينست كه بايد اسب ديگرى انتخاب كرد كه بتوان از سركشيش مانع شد . ( 4 ) . آبكاست : كاستن آب ، كم شدن آب . ( 5 ) . از ابليس هرگز نيابد سجود : اشاره دارد به خوددارى ابليس از سجده كردن بر حضرت آدم كه كرارا در قرآن مجيد آمده است . ( 6 ) . ديو در شيشه به : اشاره دارد به افسانه‌هاى قديم كه جادوگران ديوها را در شيشه ميكرده‌اند . ( 7 ) . قلم‌زن : در اينجا تقريبا معادل با « كارمند » به كار رفته و اعم از وزير و دبير و كاتب است . در مصراع دوم قلم به معنى قطع شده استعمال گرديده است و در زبان معمول ميگوييم دست را قلم كرده‌اند . ( 8 ) . مدبر : در اصطلاح سياست قديم ، اداره‌كننده كشور يا استان يا شهرستان است . با اين اصطلاح اولين بار در كتاب « آراء اهل المدينة الفاضله » تصنيف گرانبهاى ابو نصر فارابى برميخوريم . ( 9 ) . مدبر : ( اسم فاعل از ادبار ) : بدبخت . با مدبر شبه اشتقاق دارد . مراد اينست مدبرى كه ترا به راه بد ببرد شخصى است بدبخت . ( 10 ) . سعيد : نيكبخت ، با سعدى نوعى اشتقاق و جناس دارد .