همى بر فلك شد ز مردم خروش * دماغ ( 1 ) از تبش مى برآمد به جوش
يكى شخص از اين جمله در سايهيى ( 2 ) ، * به گردن بر از خلد پيرايهيى
بپرسيد : كاى مجلسآراى مرد ، * كه بود اندرين مجلست پايمرد ؟
رزى داشتم بر در خانه ، گفت ، * به سايه درش نيكمردى بخفت
درين وقت نوميدى آن مرد راست ، * گناهم ز دادار داور بخواست :
كه يا رب برين بنده بخشايشى ، * كزو ديدهام وقتى آسايشى
چه گفتم ، چو حل كردم اين راز را * بشارت خداوند شيراز را ،
كه جمهور در سايه همتش ، * مقيمند و بر سفرهء نعمتش
درختيست مرد كرم باردار * وزو بگذرى هيزم كوهسار
حطب ( 3 ) را اگر تيشه بر پى زنند ، * درخت برومند را كى زنند ؟
بسى پايدار اى درخت هنر ، * كه هم ميوه دارى و هم سايهور
بگفتيم در باب احسان بسى ، * و ليكن نه شرط است با هركسى
بخور مردمآزار را خون و مال ، * كه از مرغ بد ، كنده به پر و بال
يكى را كه با خواجهء تست جنگ ، * به دستش چرا ميدهى چوب و سنگ ؟
برانداز بيخى كه خار آورد * درختى بپرور كه بار آورد
كسى را بده پايهء مهتران ، * كه بر كهتران سر ندارد گران
مبخشاى بر هر كجا ظالميست ، * كه رحمت برو جور بر عالميست
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . دماغ از تبش . . . : اشاره دارد به آيه 2 از سورهء حج« تَرَى النَّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِيدٌ »مردم را در روز محشر مست ميبينى با آنكه مست نيستند ، بلكه سختى عذاب خداست كه آنان را بدان حالت درآورده است . مراد اين است كه مغزها از تاب و حرارت صحراى محشر به جوش ميآيد .
( 2 ) . در سايهاى : اشاره دارد به آيهء 30 از سورهء واقعه« وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ » .( 3 ) . حطب : هيزم .