ببوسى ( 1 ) گرت عقل و تدبير هست ، * ملكزاده را در نواخانه دست ،
كه روزى برون آيد از شهربند ( 2 ) ، * بلنديت بخشد ، چو گردد بلند
مسوزان درخت گل اندر خريف ( 3 ) ، * كه در نوبهارت نمايد ظريف
حكايت ( 23 ) [ يكى زهرهء خرج كردن نداشت . . . . ]
يكى زهرهء خرج كردن نداشت * زرش بود و ياراى خوردن نداشت
نه خوردى كه خاطر برآسايدش * نه دادى ، كه فردا به كار آيدش
شب و روز در بند زر بود و سيم * زر و سيم در بند مرد لئيم
بدانست روزى پسر در كمين ، * كه ممسك كجا كرد زر در زمين
ز خاكش برآورد و بر باد داد * شنيدم كه سنگى در آنجا نهاد
جوانمرد را زر بقايى نكرد * به يك دستش آمد به ديگر بخورد
كزين كمزنى ( 4 ) بود ناپاكرو * كلاهش به بازار و ميزر ( 5 ) گرو
نهاده پدر چنگ ، بر ناى ( 6 ) خويش * پسر چنگى و نايى ( 7 ) آورده پيش
پدر زار و گريان همه شب بخفت * پسر بامدادان بخنديد و گفت :
زر از بهر خوردن بود اى پدر * ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
زر از سنگ ( 8 ) خارا برون آورند ، * كه با دوستان و عزيزان خورند
زر اندر كف مرد دنياپرست ، * هنوز اى برادر به سنگ اندرست
چو در زندگانى بدى ( 9 ) با عيال ، * گرت مرگ خواهند ، از ايشان منال
شرح
( 1 ) . ببوسى گرت . . . : اگر عقل و هوش داشته باشى ، شاهزاده را در نوانخانه هم توانى شناخت و دست او را خواهى بوسيد . چنان كه ، مولوى فرمايد :ديده خواهم تا كه باشد شهشناس * تا شناسد شاه را در هر لباس( 2 ) . شهربند : زندان ، محاصره . در متن علىيف « حبس و بند » ضبط شده .
( 3 ) . خريف : لفظ عربى : پاييز .
( 4 ) . كمزنى : بدآورى در قمار ، خود را كم شمردن .
( 5 ) . ميزر : ( لفظ عربى ) : زير جامه .
( 6 ) . چنگ بر ناى : چنگ بر گلو - در نهايت مضيقه .
( 7 ) . نايى : نىزن .
( 8 ) . زر از سنگ خارا برون آورند : نظير - و لكن معدن الذهب الرخام .
( 9 ) . بدى : بد هستى مراد از مصراع آن است كه اگر بر عيال خود تنگ ميگيرى .