از آن اهل دل در پى هركسند ، * كه باشد كه روزى به مردى ( 1 ) رسند
برند از براى دلى بارها * خورند از براى گلى ( 2 ) خارها
ز تاج ملكزادهيى در سباخ ( 3 ) ، * شبى لعلى افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش : اندر شب تيره رنگ ، * چه دانى كه گوهر كدام است و سنگ ؟
همه سنگها پاسدار ، اى پسر ، * كه لعل از ميانش نباشد بدر
در اوباش ( 4 ) ، پاكان شوريده رنگ ، * همان جاى تاريك و لعلند و سنگ
چو پاكيزه نفسان و صاحبدلان ، * برآميختستند با جاهلان ،
به رغبت بكش بار هر جاهلى * كه افتى به سر وقت صاحبدلى
كسى را كه با دوستى سرخوش است ، * نبينى كه چون بار دشمنكش است ؟
به درد چو گل جامه از دست خار ، * كه خون ( 5 ) در دل افتاده خندد چو نار
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . به مردى : در نسخهء ميرخانى به جاى « به مردى » « به منزل » ضبط شده است .
( 2 ) . خورند از براى گلى خارها : نظير از متنبى .ذرينى انل ما لا ينال من العلى * فصعب العلى فى الصعب و السهل فى السهل
تريدين تأتيك المعالى : رخيصة * و لا بد دون الشهد من ابرة النحل« مرا بگذار تا به آن مقامى كه رسيدن به آن دشوار است برسم . مقامات بلند دشوار ، ناشى از اقدام دشوار است و امر آسان از امر آسان برميخزد تو گوهر گرانبهاى مقامات بلند ميخواهى ارزان بدست آورى كسى كه خواهان عسل باشد ناچار بايد نيش زنبور را تحمل كند .
( 3 ) . سباخ ، ( به كسر اول ) : زمين باير و خالى از كشت و آبادانى . در بيشتر نسخهها « مناخ » و در نسخهء « علىيف « ملاخ » ضبط شده و هيچكدام مناسب نمىنمايد . در متن يك داستان عربى مشابه با اين قصه « فى السباخ » به چشم خورد . چون بر سرزمين بصره عنوان سباخ اطلاق شده و على عليه السلام در يكى از خطبههاى خود اهل بصره را اهل ارضى السبخة معرفى كرده است ، ممكن است مراد از سباخ بصره باشد . - مناخ ( با ضم ميم ) : محل خواباندن شتران . مصدر آن اناخه و بنابر ضبط برهان قاطع ، جاى فراخ و جاى تنگ . « سودى » آن را محلى در نخشب معرفى كرده است . ملاخ ، بنابر ضبط برهان قاطع ، محلى است در جزاير زير باد . ملاخ ( بضم ميم و تشديد لام ) نوعى از گياهان شور است .
( 4 ) . اوباش : مردم پست ( جمع است و مفردش اين معنى را ندارد ) .
( 5 ) . كه خون در دل افتاده خندد چو نار : انار هنگامى كه دانههايش قرمز مىشود و ميرسد ، غالبا ميتركد و چنان مينمايد كه خونين دلى لب به خنده گشوده است .