نه دشمن برست از زبانش نه دوست * نه سلطان ( 1 ) كه اين بوم و بر ، زان اوست
قضا را خداوند آن پهندشت ، * در آن حال منكر ، بر او برگذشت
شنيد اين سخنهاى دور از صواب ، * نه صبر شنيدن ، نه روى جواب
ملك ( 2 ) شرمگين در حشم بنگريست : * كه سوداى اين بر من از بهر چيست ؟
يكى گفت : شاها ، به تيغش بزن * كه ( 3 ) نگذاشت كس را نه دختر نه زن
نگه كرد سلطان عالى محل ، * خودش در بلا ديد و خر در و حل ( 4 )
ببخشود بر حال مسكين مرد * فرو خورد خشم سخنهاى سرد
زرش داد و اسب و قبا پوستين * چه نيكو بود مهر در وقت كين !
يكى گفتش : اى پير بىعقل و هوش ، * عجب رستى از قتل ، گفت : خموش
اگر من بناليدم از درد خويش ، * وى انعام فرمود در خورد خويش
بدى را بدى سهل باشد جزا * اگر مردى ، احسن ( 5 ) الى من اسا
حكايت ( 21 ) [ شنيدم كه مغرورى از كبر ، مست . . . . ]
شنيدم ( 6 ) كه مغرورى از كبر ، مست ، * در خانه بر روى سائل ببست ،
به كنجى فرو ماند و بنشست مرد ، * جگر گرم و آه از تف سينه سرد
شرح
( 1 ) . سلطان . . . يعنى ، حتى بر شاه نفرين ميكرد به اعتبار آنكه بوم و بر كشور متعلق به او است . زان ، مخفف از آن : متعلق به .
( 2 ) . ملك . . . بنابر ضبط علىيف « به چشم سياست در او بنگريست » اما ضبط متن مناسبتر است . زيرا پادشاه از اول قصد سياست و مجازات او را نداشت ، بلكه بواسطهء سخنان زشت او شرمگين شده بود و در اطرافيان خود نگاه كرد ، تا ببيند آنان را چه حالتى است .
( 3 ) . كه نگذاشت . . . بنابر ضبط علىيف « ز پشت زمين بيخ عمرش بكن »
( 4 ) . وحل : گل يا لجن .
( 5 ) . احسن الى من اساء : نيكى كن به كسى كه بدى كرده باشد . حديث منقول از غرر الحكم « احسن الى من اساء اليك و اعف عمن جنى عليك » .
( 6 ) . حكايت : اين حكايت را علىيف در پاورقى آورده است و آن را از سعدى نشناخته خلاصهء حكايت آنكه شخصى مغرور ، در خانهء خود را به روى سائلى بست و آن سائل ، در كوچه آزرده نشست . نابينائى بر او گذر كرد و حالش پرسيد و او را به خانهء خويش برد و طعام داد .
سائل بر او دعا كرد و بر اثر دعاى او نابينا ، بوسيلهء بيرون آمدن چند قطره از چشمش شفا يافت .