شنيدم كه جشنى ملوكانه ساخت * چو چنگ اندر آن بزم ، خلقى نواخت ( 1 )
در ذكر حاتم كسى باز كرد * دگر كس ثنا گفتن آغاز كرد
حسد مرد را بر سر كينه داشت * يكى را به خون خوردنش برگماشت :
كه تا هست حاتم در ايام من ، * به نيكى نخواهد شدن نام من
بلاجوى ، راه بنى طى گرفت * به كشتن جوانمرد را پى گرفت
جوانى به ره پيش باز آمدش * كزو بوى انسى فراز آمدش ( 2 )
نكوروى و دانا و شيرين زبان * بر خويش بردش شبى ميهمان
كرم كرد و غم خورد و پوزش نمود ( 3 ) * بدانديش را دل به نيكى ربود
نهادش سحر بوسه بر دست و پاى * كه نزديك ما چند روزى بپاى ( 4 )
بگفتا نيارم شد اينجا مقيم * كه در پيش دارم مهمى عظيم
بگفت ار نهى با من اندر ميان ، * چو ياران يكدل بكوشم به جان
به من دار گفت اى جوانمرد گوش * كه دانم جوانمرد را پردهپوش ( 5 )
در اين بوم ، حاتمشناسى مگر ؟ * كه فرخنده رايست و نيكوسير
سرش پادشاه يمن خواستست ، * ندانم چه كين در ميان خاستست ؟
گرم رهنمايى به آنجا كه اوست ، * همين چشم دارم ز لطف تو دوست
بخنديد برنا : كه حاتم منم * سر اينك جدا كن به تيغ از تنم
نبايد ( 6 ) كه چون صبح گردد سپيد ، * گزندت رسد يا شوى نااميد
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . نواختن : در اينجا هم به معنى نوازش كردن و هم به معنى نوازش دادن سيمهاى ساز به كار رفته است و بنابراين صنعت « استخدام » در كار آمده است . مراد آنست كه در بزم خود مردم را پذيرايى و نوازش ميكرد ، چنان كه در آن بزم فرمان داده بود چنگ بنوازند .
( 2 ) . كزو بوى . . . : چنان جوان طائى از مأمور يمنى استقبال كرد كه گوئى با هم سابقهء انس و الفت داشتند و مأمور يمنى تصور ميكرد كه پيش از آن با او مأنوس بوده است .
( 3 ) . پوزش نمود : اظهار عذر كرد .
( 4 ) . بپاى : بمان .
( 5 ) . پردهپوش : رازدار .
( 6 ) . نبايد : مبادا ، نكند كه .