سكندر كه با شرقيان حرب داشت ، * در خيمه گويند در غرب داشت ( 1 )
چو بهمن ( 2 ) به زابلستان خواست شد ، * چپ آوازه افكند و از راست شد
اگر جز تو داند كه عزم تو چيست ، * بر آن رأى و دانش ببايد گريست
كرم كن ، نه پرخاش و كين آورى * كه عالم به زير نگين آورى
چو كارى برآيد به لطف و خوشى ، * چه حاجت به تندى و گردنكشى ؟
نخواهى كه باشد دلت دردمند ، * دل دردمندان برآور ز بند
به بازو توانا نباشد سپاه * برو همت از ناتوانان بخواه ( 3 )
دعاى ضعيفان اميدوار ، * ز بازوى مردان ، به آيد به كار
هر آنك استعانت به درويش برد ، * اگر بر فريدون بزد ، پيش برد
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . مراد اينست كه بايد مردم از راههاى لشكركشى آگاه نباشند و طريق سوق الجيشى را ندانند ، چنان كه اسكندر ، در هنگام جنگ با اهل مشرق خيمههاى خود را چنان ترتيب داده بود كه در آنها به طرف مغرب باز ميشد تا لشكريان از طرف مغرب بيرون آيند و مردم چنان پندارند كه اسكندر بسوى مغرب روانه است و حال آنكه اسكندر راه برمىگردانيد و بجانب مشرق ميرفت تا دشمن را غافلگير كند . همچنين بهمن پور اسفنديار ، هنگامى كه ميخواست به زابلستان رود شايع كرد كه حركت وى با سپاه بجانب چپ مىباشد و حال آنكه او قصد عزيمت بجانب راست داشت .
( 2 ) . بهمن . ( از ريشهء و هومن : انسان خوب ) بهمن پسر اسفنديار ، از پادشاهان سلسله افسانهيى كيان است كه بجاى اسفنديار بر تخت شاهى نشست .
( 3 ) . پيروزى سپاه و توانايى ايشان در واقع بواسطهء زور و بازو نيست ، بلكه بواسطهء دعاى ناتوانان و دردمندانى است كه براى توفيق سپاه و پيروزى حاكم دعا مىكنند . در بعضى نسخهها بجاى « ناتوانان » « دردمندان » ضبط شده است ، لكن ضبط اول چون متضمن صفت تضاد ميان توانا و ناتوان است ، خوشتر مىنمايد .