پسر گفتش ( 1 ) : اى نامور شهريار ، * يكى ( 2 ) دست ازين مرد صوفى ( 3 ) بدار
كه خلقى ( 4 ) برو روى دارند و پشت ( 5 ) * نه رايست خلقى به يكباره كشت ( 6 )
بزرگى و عفو و كرم پيشه كن * ز خردان ( 7 ) اطفالش انديشه كن
شنيدم كه نشنيد و خونش بريخت * ز فرمان داور كه داند گريخت ( 8 ) ؟
بزرگى در آن فكرت آن شب بخفت * به خواب اندرش ديد و پرسيد و گفت ( 9 ) :
دمى بيش بر من سياست نراند ( 10 ) * عقوبت بر او تا قيامت بماند ( 11 )
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . پسر گفتش : پسر حجاج به حجاج گفت . ضمير « ش » در « گفتش » راجع است به حجاج . ضمير ديگرى كه مضاف اليه است براى پسر به قرينه حذف شده است . در بعضى نسخهها چنين ضبط شده است :يكى گفت كاى نيكپى شهريار ، * چه خواهى از اين پير ، ازو دست دار( 2 ) . يكى دست ازين مرد . . . : حد اقل از اين مرد صوفى دست بردار و اشاره دارد ، به قساوت قلب حجاج و درخواست استثناء .
( 3 ) . صوفى : پشمينهپوش و درويش ، در اينجا مراد پاك و صاحب صفاست . دربارهء صوفى و صفا براى تفصيل بيشتر رجوع شود به شرح گلستان و مقدمهء آن كتاب .
( 4 ) . كه خلقى . . . : مراد اين است كه خلقى به او توجه دارند و او تكيهگاه و پشتيبان خلقى است .
( 5 ) . پشت : در متن تصحيحشدهء علىيف « تكيه دارند و پشت » .
( 6 ) . كشت : در مصراع دوم مصدر مرخم است .
( 7 ) . ز خردان . . . : در ( خردان اطفال ) اضافه جزء به كل به كار رفته است .
( 8 ) . ز فرمان . . . : مصراع دوم اشاره دارد به حديث يا مثل معروف « لا فرار من القضاء » .
( 9 ) . گفت : فاعل فعل گفت : صوفى است و فاعل دو فعل پيش از آن « بزرگ » است . در بعضى نسخهها ، بجاى « و پرسيد » « درويش » ضبط شده است .
( 10 ) . نراند : فاعل فعل « نراند » حجاج است .
( 11 ) . بماند : يك لحظه بيشتر تنبيه و مجازاتى كه حجاج نسبت به من اجرا كرد ، به طول نيانجاميد اما كيفر حجاج ، همچنان تا روز قيامت بجاى ماند . تا در آن روز ، انتقام مرا از او بازستانند ، سياست در لغت بمعنى تربيت ستوران و همچنين بمعنى تدبير و بمعنى ادب كردن و مجازات است . كسى را به سياست رسانيدن يا بر كسى سياست راندن ، تأديب كردن و تنبيه كردن اوست . امروزه سياست در معنى تدبير مملكت استفاده مىشود و معادل با پولى تيك و ديپلماسى در زبانهاى خارجى است .