درخت زقوم ( 1 ) ار به جان پرورى ، * مپندار هرگز كزو برخورى
رطب ناورد چوب خرزهره ( 2 ) بار ، * چه تخم افكنى ، بر همان چشم دار
حكايت ( 17 ) [ حكايت كنند از يكى نيكمرد . . . . ]
حكايت كنند از يكى نيكمرد * كه اكرام حجاج ( 3 ) يوسف نكرد
به سرهنگ ( 4 ) ديوان نگه كرد تيز : * كه نطعش ( 5 ) بينداز و خونش بريز
چو حجت ( 6 ) نماند جفاجوى را ، * به پرخاش درهم كشد روى را
بخنديد و بگريست مرد خداى * عجب داشت سنگيندل ( 7 ) تيرهراى
چو ديدش كه خنديد و ديگر گريست * بپرسيد كاين خنده و گريه چيست ؟
بگفتا همى گريم از روزگار ، * كه طفلان بيچاره دارم چهار
همى خندم از لطف يزدان پاك ، * كه مظلوم رفتم نه ظالم به خاك
شرح
( 1 ) . زقوم : نام درختى در جهنم كه قرآن مجيد از آن نام برده است و اصل آن با تشديد قاف است . « ان شجرة الزقوم تنبت فى اصل الجحيم » .
( 2 ) . خرزهره : درختى است از خانواده زيتونيان كه گل سرخ و سفيد دارد و سمى است .
( 3 ) . حجاج بن يوسف : متولد سال 29 هجرى متوفى بسال 95 هجرى حاكم عراق در زمان عبد الملك بن مروان . ظلم و دشمنيش با مردم و بالخصوص با علويان معروف است .
( ر ك شرح گلستان ) .
( 4 ) . سرهنگ : صاحب منصب و افسر نظامى . حجاج ، تند در سرهنگ ديوان نگاه كرد و دستور قتل مرد را داد .
( 5 ) . نطع : ( با فتح اول ) . سفرهء چرمى كه جلادان ميگستردند و محكوم را روى آن از دم تيغ ميگذراندند يا او را عذاب ميدادند . بر سفرهء چرمى شطرنج و مانند آن نيز اطلاق ميشده است . در عربى با اعرابهاى ديگر هم آمده است . ضمير « ش » مفعول بواسطه است ، يعنى سفرهء چرمى براى كشتن او بگسترد .
( 6 ) . حجت : غلبه بر خصم - دليل و برهان . جمع آن حجج . احتجاج به معنى دليل آوردن است . چند كتاب به عنوان احتجاجات معروف است كه احتجاجات طبرسى يكى از آنها است .
( 7 ) . سنگيندل : مراد از سنگيندل تيره راى ، حجاج است .