حكايت ششم : قصهء بازرگان كه طوطى محبوس او او را پيغام داد به طوطيان هندوستان هنگام رفتن به تجارت
ب 1912 - 1547 ، ص 751 - 591 1 - مأخذ و نقد و تحليل داستان ، ص 609 - 591 2 - لغات و تعبيرات ، ص 610 3 - مباحث كلي ، ص 612 - 611 4 - شرح ابيات ، ص 751 - 613
مأخذ و نقد و تحليل اين داستان
اين قصّه چنان كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ( ص 20 - 18 ) باز نمودهام پيش از مولانا شهرت داشته و شيخ عطّار در اسرار نامه ، چاپ طهران ( ص 90 - 89 ) آن را بنظم آورده است ، روش مولانا در نظم آن ، بصورتيست كه پس از مقايسه هيچ شك باقى نمىماند كه او اسرار نامه را پيش چشم داشته و از اسلوب عطّار در كيفيّت بيان اين حكايت استفاده كرده است با اين تفاوت كه شيخ عطّار بنا بر روش خود در آوردن قصص و امثال ، هيچ گونه مطلبى بر اصل ، علاوه نكرده و تنها آن را با تعبيرى مؤثّر و دلنشين از گفت و گوى طوطى و حكيم هند بيان كرده است ولى مولانا مطابق اسلوب خويش از هر يك از اجزاء قصّه ، قالبى يا بهانهاى براى وصف احوال عاشقانهء خود و مسائل عرفانى و فلسفى و دينى و اجتماعى ساخته و باز يافته و بدين جهت عطّار آن را در بيست و شش بيت و مولانا در سيصد و شصت و هفت بيت و تقريباً به ميزان چهارده برابر ( بقياس گفتهء عطّار ) بنظم آورده است .
اندكى پيش از عطّار ، ابو الفتوح رازى در تفسير خود قصّهاى مشابه اين حكايت نقل مىكند كه به احتمال قوى ، منشأ آن بايد روايات يهوديان باشد ، مطابق آن روايت ، زمان اين قصّه بروزگار سليمان بن داود پيغمبر كه زبان مرغان نيز مىدانست مىكشد و بجاى طوطى ، سخن از هزار دستانى است كه شخصى او را در بازار خريده و در قفص افكنده و به آواز آن ، دل خوش كرده بود ، مرغكى هم از جنس وى روزى بيامد و بر قفص نشست و چيزى فرو گفت ، هزار دستان نيز آواز بر نكشيد و سرود نخواند و بدين چارهگرى سرانجام از قفص رهايى يافت . تفاوت اصلى اين روايت با گفتهء عطّار يكى از جهت آنست كه