دهى نمىبرد دست برداريم ) خواننده را متوجّه شكر نعمت الهى مىكند و از نشانهء شكر گويى و سپاس گزارى سخن مىگويد و ما مىدانيم كه شكر صرف نعمت است در موردى كه نعمت براى آن آفريده و بما داده شده است پس بموجب اين اصل ما بايد فكر و انديشهء خود را در راهى صرف كنيم كه به نتيجه مىرسد و به حال ما مفيد است از قبيل علوم حقيقى و تهذيب اخلاق و ترتيب امور معيشت نه مجادلات و مباحثات كلامى كه سر از شكّ و تردّد خاطر در امر دين بر مىزند و چندان سودى به حال بشر ندارد .
فرستادهء قيصر از بركت صحبت و گفت و گو با عمر سراپا ذوق مىشود و كامل و و اصل مىگردد ، اين نكته مولانا را به ياد تأثير صحبت و همنشينى مىافكند يعنى مصاحبت مرد كامل و پير راستين كه كيمياى تبديل اخلاق و گوهر هستى سالك است ، در اثبات آن نمونهاى چند از پيوستن سيل به دريا و موم و هيزم به آتش و سنگ سرمه به نور چشم ذكر مىكند كه هر يك از آنها بواسطهء اتّصال و پيوستگى بكمال خود رسيده و تبديل يافتهاند .
امّا مقصود از ديدار و همنشينى اوليا چشم گشودن بر صورت ظاهرى و جسمانى آنها نيست بلكه غرض آنست كه از دل و جان ما بسوى ايشان روزنهاى گشوده شود و انوار حقيقت و پرتو معنى از جان و دل نور پاش اوليا و مردان حق از آن روزنه بر جان و دل ما در تابد و آن را منوّر و تابناك گرداند ، آن گاه نتيجه مىگيرد كه قرآن كريم متضمّن بيان احوال و مقامات پيمبران است و خواندن قرآن بايد چنان باشد كه در ما آن احوال را بر انگيزد و بدان مقامات متحقّق سازد ، بىحصول آن حالت و وجود آن تحقّق ، خواندن قرآن و ناخواندن آن يكسانست همچنان كه ديدن و ناديدن پيمبران بدون نيل بكمال برابر است .
علامت تأثير حالات انبيا و قرآن خواندن ، ميل بحريّت و آزادى از هوى و اوهام است براى آن كه انبيا نيز بكمال حريّت و آزادى رسيده بودند و از
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 504
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٥٠٤