مفضل مىگويد حضرت صادق عليه السّلام فرمود : هرچه از ما به شما رسيد از آنچه جائز است بوده باشد در مخلوق و شما علم به آن نداريد و آن را نمىفهميد ، منكر آن نشويد به ما برگردانيد آن را . « 1 »
و نيز فرمودهاند : حديث ما صعب و مشكل و داراى وجوهى است . « 2 »
مردى شرفياب حضور حسين بن على عليهما السّلام شد و عرض كرد : از فضائلى كه خدا براى شما قرار داده ، براى من حديث نما . فرمود : شما نمىتوانيد حمل آن كنيد . عرض كرد :
حديث فرما مىتوانم حمل آن كنم . آن بزرگوار از حديث خود فارغ نشده بود كه موى سر و ريش سائل سفيد شد و حديث را فراموش نمود . آن حضرت فرمود : رحمت خدا تو را دريافت براى فراموش كردن تو حديث را . « 3 »
راجع به خوب معاشرت كردن با همسايه ( همسايهدارى )
در « سفينة البحار » [ ذيل كلمهء جور ] احاديث در اين باب بسيار است . خوش همسايگى نمودن ، اذيّت نكردن به آنها بلكه تحمّل اذيّت از همسايه نمودن است ، از جمله : ابتدا به سلام كردن ، در مرض عيادت كردن ، در مصيبت تسليت دادن ، و در فرح تهنيت گفتن ، و از بدىهاى او گذشتن ، مشرف به خانه او نشدن ( يعنى بالاى بام بىصدا نرفتن يا از روزنه نگاه كردن به خانه او ) تا از بديهاى او مطّلع شدن ، و آنچه را محتاج باشد از او مضايقه نكردن از لوازم خانه ، حمل شاخه درخت بر ديوار همسايه و يا ناودان جارى نمودن بر بام او . « 4 »
صاحب « كبريت احمر » مىنويسد : ظالمى را نزديك ضريح مطهّر موسى بن جعفر عليهما السّلام دفن كردند . متولى در خواب ديد قبر آن ظالم گشوده شد و آتش در آن برافروخته شد و بوى گندى از آن قبر بيرون مىآيد . ديد موسى بن جعفر عليه السّلام را فرمود : به خليفه بگو مجاورت اين ظالم مرا اذيّت مىكند . شب كه شد خليفه آمد امر نمود قبر را شكافتند كه او را بهجايى ديگر ببرند . ديدند در قبر جز خاكستر چيز ديگرى نيست و از آن ميّت جز اين اثرى باقى نمانده . « 5 »
هامش
( 1 ) . همان .
( 2 ) . « سفينة البحار » ، 1 / 560 ، ذيل حدث .
( 3 ) . همان .
( 4 ) . « سفينة البحار » 1 / 465 ، ذيل جور .
( 5 ) . « كبريت احمر » ص 76 و « سفينة البحار » 1 / 465 .