شبى كه اراده خروج كردن داشت ، مادرش را گفت : مبادا كه امشب به نزد من آيى كه تو را خواهم كشت . وقتىكه در وسط ميدان ايستاده بود و يارانش در اطرافش بودند ، مادرش تاب نياورد ، نزد او آمد و گفت : اى فرزند ! اين چه ارادهايست كه كردى ؟ مىترسم خود را به كشتن دهى . مادرش مشغول به گفتن اين كلمات بود كه نزديك او رفت و گفت : با تو نگفتم كه امشب به نزد من ميا . پس شمشير زد و مادر را به قتل رسانيد . آرى ،
آئين حرامزاده اينست * پرورده شير سگ چنين است
اين خوى سگى بود كه در او بود . چقدر مردم را كشته باشد و چه اندازه پيغمبر و پيغمبر زاده را كشته از حساب بيرونست . در بيت المقدس با يك حمله هفتاد هزار نفر را كشت .
مضحكه
يكى از ظريفان نقل مىكرد كه : من به جهت مداواى مزاجم چندى شير الاغ مىخوردم ، بالاخره چنان در من آن شير اثر كرده بود كه اگر كسى الاغى داشت و به او هش مىگفت ، من عوض الاغ مىايستادم . پس اى جان برادر اگر خواستى اولادت را به دايه سپارى ، او را به مرضعه كامله نجيبه اصيله ده تا شيرش دهد كه اينها همه از تأثير شير بود كه يادآور شديم .
در جامع النورين است كه وقتى معاويه قلاده جواهرى براى يزيد ساخته بود . هنگامىكه آوردند و به گردن يزيد انداختند ، فرزدق شاعر حاضر بود . به يزيد گفت : اين قلاده را به من ببخش . يزيد گفت : اين چه سخن است كه مىگويى ؟ اين قلاده به مبلغهاى گزافى تمام شده . چگونه او را به تو دهم ؟ فرزدق گفت : اگر ندهى قصيدهاى انشاد مىكنم كه اين شعر در وسط آن باشد :
و ربّما لبن الدايات غيّرها * من طبع آبائه غرّ الميامين
يعنى شيرهايى كه يزيد خورده او را بخيل و لئيم كرده و الا طبيعت پدران او سخاوت و بخشش است . يزيد دانست كه براى هميشه فرزدق چه بلايى به سرش خواهد آورد .
قلاده را از گردن بيرون آورده و در پيش فرزدق انداخت و گفت : از آن تو باشد .
ابن ملجم چون شير يهوديه را خورده بود با اينكه هرگز به خود نمىديد كه مرتكب چنين امر عظيمى شود . و چون پيغمبر اكرم او را از ارتكاب اين عمل خبر داده بود ، مكرر مىآمد خدمت مولا عليه السّلام عرض مىكرد : مرا بكش تا مرتكب چنين امرى نشوم . حضرت