وصيت كرد كه من از مدار خاك به مدارج افلاك پيوستم و رخت از فضاى نيستى به عرصهء هستى بردم . و از فضاى فنا به سراى بقا رسيدم .
شدم از كوى گل به منزل دل * رفتم از تنگ تن به عالم جان
باز رستم ز ظلمت ظلمات * راه بردم به چشمه حيوان
شد حقيقت هر آنچه بود مجاز * گشت پيدا هر آنچه بود نهان
نامه اسكندر به تفصيل در جلد اول اين كتاب درج است .
[ سعدى ]
آبستنى كه اين همه فرزند زاد و كشت * ديگر كه چشم دارد از او مهر مادرى ؟
پادشاهان عرب و عجم را بين كه از خيل و حشم با خود چه به گور بردند ؟ و سلاطين ترك و ديلم را نگر كه جز قوتى از دنيا چه خوردند ؟ شاه و گدا از سينه زنان زير لوح سنگ مزار خفتند و جوانان سروقد از صالح و طالح را در حجله قبر نهفتند . در هيچ گوشه زمينى نيست كه يوسف جبينى در چاه فنا نيفتاده و هيچ راهى نه كه سليمان جاهى ، روى بر خاك قبر ننهاده . هيچ صبحى نيست كه پسرى در مرگ پدر گريبان چاك نزده و هيچ شامى نيست كه پدرى در عزاى پسر غمناك نگشته . سپهسالاران را نگر كه تنها در دست تخته اجل گرفتار و گردنفرازان را بين كه سرها در پيش و گرفتار كار خويشند . وزيران را نگر كه دفتر وزارتشان بر باد رفته . اميران را بين كه بىسپه و لشكر در وحشت آباد گور خفته . عالمان و واعظان را تماشا كن كه بر منبر تابوت نهاده بر دوش مىكشند . عابدان را نگر كه بر محراب لحد ، سر بر خشت خام نهند . كدام پادشاه بر سرير دولت نشست كه آخر طعمه گرگ اجل نشد ؟ كدام شهنشاه را بر تخت عزت متمكن ساخت كه دست اجل به خاك مذلتش نينداخت ؟ صد قرن بيش است كه ذو القرنين در زندان لحد محبوس و داراى جهاندار از دارايى خود مأيوس است . دستهاى رستم دستان به زنجير قضا و قدر بسته بين و افسر افراسياب را در خاك راه شكسته نگر . بازو و كتف شاپور ذوالاكتاف را به ريسمان أجل محكم بسته بين و كاسه سر كاووس را از سنگ حوادث شكسته دان . بهرام گور سرانجام گرفتار زندان گور شد .
شعر خيام
بهرام كه گور مىگرفتى همه روز * ديدى كه چگونه گور بهرام گرفت