شعر فارسى
كار من از دست اختيار بدر شد * حاصل عمرم همه هباء و هدر شد
باز عمارتپذير كى شود اين دل * خانه كه طوفان گرفت زير و زبر شد
دست تلافى كنون به دامن مافات * مىزنم آوخ كه عمر پاى سپر شد
اينهمه بر من قضا نوشت و قدر خواند * كيست كه او مانع قضا و قدر شد ؟
گفتم از اين به شود مگر سر و كارم * ديدم و صد بار از آنچه بود بترشد
بخت گرفتم كه خود به كار من آيد * زو چه تمتع كه روزگار بسر شد
تدارك هر فائت ممكن است ، تراجع هر غائب جائز مگر ادراك جان از تن رفته ، و ملاقات روح از بدن مفارقت كرده ؛ آرى
كلّ ذى غيبة يؤب * و غائب الموت لا يؤب « 1 »
هر غائبى بازگشت مىكند ، مگر غائبشونده به مرگ كه او را بازگشتى نيست . چاره چيست ؟ كه فرياد و زارى دافع موت نيست و قلق و اضطراب را ثمرى نى . در مضمار اين كار جز رضا به قضا روى ندارد و جز به مقدور مسرور بودن وجهى ديگر نه .
لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا
« 2 »
و إذا لمنية أنشبت أظفارها * ألفيت كلّ تميمة لا ينفع « 3 »
هنگامىكه مرگ ناخنهاى خود را فرو برد ، ديگر بازوبند را نفعى نباشد . كيست كه در ولايت خلقت ، عمر جاودانى يافت ؟ يا كدام وجود حدود عالم حدوث را قرارگاه ابدى ساخت ؟ « انظروا إلى القصور العالية و الملوك الفانية كيف نسيتهم الأيّام و أدركهم الهمام فأصبحوا رميما في التراب و أقفرت منازلهم و عطّلت مقاصرهم .
يعنى نظر كنيد بهسوى قصرهاى بلند و پادشاهان كه راه فنا سپردند چگونه روزگار آنها را از صفحه خواطر سترد و از ياد ببرد ، پس درك كرد ايشان را مرگ پس شبى را به روز آوردند كه استخوانهاى آنها پوسيده و در خاك بود و منازل ايشان خالى شده بود از وجودشان و به تحقيق كه معطل ماند قصرهاى سلطنتى آنها .
پرويز چنين گويند كانجا كه فكندى خوان * گفتى كه برافشانند زرين تره را بر خوان
هامش
( 1 ) . « شرح نهج البلاغه » ابن ابى الحديد 7 / 190 و 16 / 103 .
( 2 ) . سورهء نساء ( 4 ) ، آيه 98 .
( 3 ) . ابو ذؤيب .