معاويه گفت : مرحبا به مردى كه علم او ابولهب است . عقيل فرمود : و أهلا به من عمّته
« حَمَّالَةَ الْحَطَبِ فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ »
« 1 » مرادش ام جميل خواهر ابوسفيان بود كه عيال ابو لهب بود . معاويه گفت : چه گمان دارى در حق ابو لهب ؟ جواب داد : وقتى به دوزخ مىروى در پهلوى خود نگران شو ، ديدار مىكنى كه ابو لهب بر شكم عمهات نشسته آنگاه بر تو كشف مىشود كه ناكح بهتر است يا منكوحه . « 2 »
اما چنان كه از اخبار صحيحه مستفاد مىشود و نيز ابن ابى الحديد اظهار عقيده مىكند كه عقيل در مدت زندگانى على عليه السّلام در شام سفر نكرد و نزد معاويه نرفت و نيز از حديده محماة يعنى آهن سرخ شده و ديگر سؤالاتى كه معاويه از عقيل كرده ، توان دانست كه ملاقات عقيل با معاويه پس از شهادت آنحضرت بوده . خلاصه روزى معاويه گفت : يا ابا يزيد ! هيچ حاجتى دارى تا روا كنم ؟ گفت : كنيزى بر من عرضه كردهاند كه دوست دارم او را بگيرم و از چهل هزار درهم كم نمىدهند . معاويه گفت : كنيزى چنين گرانبها چه مىكنى ؟ جاريهاى بگير به پنجاه درهم . تو نابينايى . زشت و زيبا در نزد تو يكسانست .
گفت : نه چنين است . مىخواهم اصيل و با نژاد باشد تا از او فرزندى برومند آرم كه هر گاه بر تو خشم گيرد ، سر تو را با تيغ بردارد . معاويه خنديد و گفت : مزاح كردم . بهاى جاريه را بداد . عقيل با او مزاوجت كرد جناب مسلم از او متولد شد . چون عقيل از دنيا رفت و مسلم دوازده ساله گشت روزى به معاويه فرمود كه : مرا در مدينه قطعه زمينى است كه صد هزار درهم بها دارد . آن را به تو مىفروشم . معاويه بها داد و فرمان كرد آن زمين را ضبط كردند . چون امام حسين عليه السّلام بدانست ، بهسوى معاويه بدينگونه مكتوب كرد . « أما بعد فإنّك غررت غلاما من بنى هاشم و اشتريت منه أرضا لا يملكها فاقبض من الغلام ما دفعته إليه و اردد إلينا أرضنا . « 3 » يعنى : كودكى از بنى هاشم را بفريفتى و زمينى از او بخريدى كه مالك نبوده . آنچه دادى بازگير و زمين را با ما بگذار . » معاويه مسلم را طلب كرد و مكتوب امام حسين عليه السّلام را براى او قرائت كرد و گفت : پولى كه در بهاى زمين گرفتى باز ده ، چرا چيزى را كه مالك نبودى بفروختى ؟ مسلم فرمود : بهاى زمين را باز ندهم مگر اينكه با شمشير گردنت را بزنم . معاويه از غلبه خنده به پشت افتاد و با پاشنه پا به زمين مىكوفت . آنگاه رو به مسلم كرد و گفت : اى پسر ! سوگند به خدا آن روز كه مادر تو را
هامش
( 1 ) . سورهء مسد ( 111 ) آيههاى 4 و 5 .
( 2 ) . بحار الأنوار 34 / 292 .
( 3 ) . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 11 / 252 .