طريقتي فأحميت له حديدة ثمّ أدنيتها من جسمه ليعتبر بها فضجّ ضجيج ذي دنف من ألمها و كاد أن يحترق من ميسمها فقلت له ثكلتك الثّواكل يا عقيل أتئنّ من حديدة أحماها إنسانها للعبه و تجرّني إلى نار سجرها جبّارها لغضبه أتئنّ من الأذى و لا أئنّ من لظى و أعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفة في وعائها و معجونة شنئتها كأنّما عجنت بريق حيّة أو قيئها فقلت أصلة أم زكات أم صدقة فذلك محرّم علينا أهل البيت فقال لا ذا و لا ذاك و لكنّها هديّة فقلت هبلتك الهبول أعن دين اللّه أتيتني لتخدعني أ مختبط أم ذو جنّة أم تهجر و اللّه لو أعطيت الأقاليم السّبعة بما تحت أفلاكها على أن أعصي اللّه في نملة أسلبها جلب شعيرة ما فعلته و إنّ دنياكم عندي لأهون من ورقة في فم جرادة تقضمها ما لعليّ و لنعيم يفنى و لذّة لا تبقى . « 1 »
ترجمه :
در اين كلام بلاغت فرجام ، تنزيه نفس نفيس خود مىكند از ظلم كردن بر انام مىفرمايد :
قسم به ذات خدا كه اگر من بر روى خار سه پهلو صبح كنم در حالىكه با زنجير دست و گردنم بسته و كشيده شوم و تمام شب را بيدار باشم به اين حال ، نزد من دوستتر است از انكه روز قيامت خدا و رسول را ملاقات كنم در حالىكه ظلم كننده باشم بر بعضى از بندگان خدا و به ظلم و ستم چيزى از متاع اين جهان بدست بياورم . و چگونه ستم كنم براى نفسى كه مىشتابد بهسوى پوسيدن و خشك شدن بدن و توقف او در قبر به طول مىانجامد . قسم به خدا ديدم برادر خود عقيل را در حالىكه بسيار فقير و پريشان بود ، به حدى كه از من درخواست يك صاع از گندم شما را كرد ، در حالتىكه ديدم كودكان او را با چهرههاى گردآلود و موهاى ژوليده گويا صورت آنها را به نيل رنگ كرده بودند از گرسنگى و بىقوتى . مكرر نزد من آمد و الحاح نمود . گوش فرا دادم به سخن او . گمان كرد من دينم را به دنياى او مىفروشم و پيروى از او مىكنم و مفارقت از طريقه صواب خود مىجويم تا اينكه مبالغه و الحاح را از حد گذرانيد ؛ پاره آهنى را سرخ كرده نزديك بدنش بردم تا عبرت گيرد . فرياد و ناله كرد مانند ناله كردن شتر بيمار از سوزشى كه در بدن خود از حرارت آهن احساس مىكند . گفتم : اى عقيل ! زنهاى بچه مرده بر تو گريه كنند ! آيا ناله مىكنى از اين آهنى كه انسانى او را افروخته براى بازى خود و مىكشى مرا
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه 346 . فى كلام له عليه السّلام يتبرأ من الظلم