تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
مىنوشتند كه : اسم اين نصرانى را بنويسيد زيرا كه وارد بر ماست . « 1 » و از بعضى ثقات روايت كرده‌اند كه او گفت : شنيدم از سيد با ورع و تقوا سيد باقر خلخالى كه فرمود : ديدم كرسى از نور گذاشته شده در صحن نجف اشرف و حضرت امير عليه السّلام بر آن نشسته‌اند و در اطراف آن حضرت ، مردان نورانى بودند و مطيع بودند آنسرور را . فرمود : بياوريد اين مرد را . پس رفتند و نادر شاه را آوردند . حضرت به او عتاب مىفرمود كه : چنين و چنان كردى . و او بر زمين نگاه مىكرد و بدنش مىلرزيد تا آنكه حضرت فارغ شد از عتاب . آنگاه نادر سر بلند كرد و عرض كرد : آيا اجازه ميفرماييد مختصر كلامى به عرض رسانم ؟ چون اذن يافت ، عرض كرد : يا امير المؤمنين ! من مقرّم به بسيارى خطاى خود و ليكن كارى كرده‌ام كه مثل مسمار است در چشم نصاب و دشمنان شيعيان شما و ان تعمير اين بقعه مباركه و طلاكارى آنست . پس حضرت التفات فرموده به اطرافيان خود و فرمود : « قد صدق الرجل » ببريد او را به مكانى كه در عوض اين عمل براى او مهيا شده . سيد مىگويد : من در همان عالم رؤيا رفتم تا ببينم جايگاه نادر را ديدم مكانى را كه قادر بر وصف آن نيستم و نادر را كه مخلع است به ثياب فاخره و بر تخت سلطنت نشسته . او را تهنيت گفتم بدان كرامت « 2 » حقير گويد : اعجب اينكه مبرات و احسان به خانواده آل محمد صلّى اللّه عليه و آله بعد از مرگ اشخاص هم باشد نيز فائده دارد ؛ چنان كه در « خرائج راوندى » مسندا از أبي عيينه روايت كرده كه گفت : در خدمت امام باقر عليه السّلام بودم كه مردى وارد شد و گفت : من از اهل شامم و دوستدار شمايم و از دشمنان شما بيزارم ولى پدرى داشتم از مواليان بنى اميه بود . و مال بسيارى داشت و جز من اولادى نداشت . مال خود را از من مخفى كرد به علت دوستى من با شما و از دنيا رفت . حضرت به او فرمود : مىخواهى پدرت را ببينى و موضع مال را از او سؤال كنى ؟ عرض كرد : بلى مردى هستم محتاج . پس حضرت نامه نوشتند و به خاتم مبارك مزين فرمود و به او داد و گفت : شب برو به بقيع و فرياد كن : يادر جان ! مردى خواهد آمد . نامه را به او بده و بگو : من رسول محمد بن على بن الحسين عليهم السلام مىباشم او پدرت را حاضر خواهد كرد . مىگويد : چنين كردم . پس مردى را آورد سياه و گفت : اين پدر توست كه آتش جهنم او را تغيير داده . از او پرسيدم : تو پدر منى ؟ گفت :
هامش
( 1 ) . كبريت احمر 79 . ( 2 ) . همان .