مشو از رفتن با رفقايت و سخت نباشد بر تو مفارقت از جوار ما ، « فإنّ شيعتنا عندنا أين ما كانوا في أي مقام و بلد توقّفوا » يعنى شيعيان ما در نزد ما هستند هر كجا باشند و در هر مقام و شهر توقف داشته باشند .
و روايت نقل كردن شيخين را به وادى دور كه در فتن جلد هشتم بحار است نيز مؤيد است . و حكايات بسيار بر تأييد آن در كتاب حق المبين و غيره ثبت است . در عصر ما نيز حكايات بر ثبوت انتقال هست . از آن جمله جنازه ظالمى را به مشهد مقدس رضوى از هرات آورده و دفن كرده بودند و فقير درويش دلريشى در هرات دفن شده بود . احتياج به نبش قبر آن فقير افتاده بود ، ديده بودند كه نقل مكان شده . « 1 »
كبريت احمر مؤلف گويد : خبر داد به اين حقير ثقهء جليلى از علماى كربلاى معلّا از اصدقاى احقر كه اسم ايشان حاج سيد اسد اللّه است . مىگفت كه : پيرمردى از حدود هند آمد و سنوات عديده مجاور بود در نجف اشرف و مىگفت : آمدهام كه باشم تا اجلم برسد . وقتى اراده رفتن به وطن خود كرد . پرسيدم : چه شده كه مىروى ؟ گفت : حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مرا جواب كرد و مرخص فرمود . گفتم : چگونه ؟ گفت : در خواب ديدم كه دريايى است و كشتىها مىآيد و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام ايستادهاند و به دست مبارك نعشهاى را از كشتى بيرون مىآورند و ملائكه در بيابان نجف دفن مىكنند و حضرت به بعضى از قبور اشاره مىفرمايند و ملائكه جنازه از آنها بيرون مىآورند و در كشتى مىگذارند و مىبرند . آنگاه حضرت به من فرمودند : چرا اهل و عيال خود را در ولايت گذاشته و اينجا به صعوبت مىگذرانى ؟ برو كه اگر صالح باشى به همين نحو ترا خواهند آورد . و در سالى كه به اتفاق مرحوم آقاى والدم به كربلاى معلا مشرف بودم ، از مرحوم حاج سيد اسد اللّه رحمة اللّه عليه شنيدم كه مىگفت : شيخ محقق متقى آقا شيخ محمد تقى صاحب حاشيه بر معالم فرمود از طلبهاى شنيدم در زمان بودنم در نجف كه گفت : رفيقى داشتم مريض . او را در كربلاى معلّا گذاشتم و به زيارت مخصوصه نجف مشرف شدم . در خواب ديدم كه رفيقم آمده به نجف و صحيح است . از احوالش پرسيدم . گفت : من مردم و دو ملك آمدند كه از من سؤال كنند . ديدم حضرت امير المؤمنين عليه السّلام ظاهر شدند و به آن دو ملك فرمودند : نگفتم به شما كه به طلاب علم
هامش
( 1 ) . كبريت احمر ص 76 .