شعر
تا خود روى بىحاصلى * چون او كشيدت واصلى
رفتن كجا بردن كجا * خود سرّ ربّانيست اين
خود مىروى بگذاردت * او مىكشد بربايدت
تا او كرا بربايدش * كانعام ربّانيست اين
قضيه عبد اللّه مبارك با غلام خود
آوردهاند كه شيخ عبد اللّه مبارك را غلامى بود كه قرار داده بود روزى يك درهم به خواجه بدهد و شب آزاد باشد و هر كجا كه خواهد برود . روزى شيخ عبد اللّه اين قضيه را نزد يكى از دوستان به ميان آورد . آن دوست گفت : مگر اين غلام نبّاشى مىكند كه درهمى به تو مىدهد . خواجه به غايت غمناك شد و انديشيد كه : بنگرم اين غلام به كجا مىرود و چه مىكند ؟ چون غلام رخصت گرفت و برفت ، عبد اللّه نيز بر اثر او روان شد تا غلام از شهر بيرون رفت و رسيد به گورستانى و از قبرى خاكها بيرون آورده خود به درون گور رفت . عبد اللّه با خود گفت كه : راست گفت آن دوست من . پس زمانى صبر كرد ، آنگاه نزديك رفت . ديد غلام گورى فراخ كنده و در پيش آن محرابى ساخته و پلاس سياهى در بر كرده و غلى در گردن نهاده و روى بر خاك مىمالد و با خدا مناجات مىكند . چون عبد اللّه مشاهده آن حال كرد ، گريان شد و تا صبح بر سر قبر بنشست و غلام همه شب را در نماز و مناجات بود و روى بر خاك مىماليد و از ديده آب حسرت مىريخت . چون صبح شد ، غلام سر بهسوى آسمان بلند كرد و گفت : بار خدايا تو عالم السرى و مىدانى كه خواجه مجازى از من درهم مىخواهد و مايه اميد مفلسان تويى ، درهمى عطا كن .
چون مناجات او تمام شد ، نورى از هوا پديد آمد و در ميان او درهمى بود و به كف دست غلام قرار گرفت . چون عبد اللّه اين منظره را مشاهده كرد ، عنان اختيار از كفش رها شده در آن گور فرود آمد و غلام را دربر كشيد و سر و روى وى ببوسيد . غلام اندوهناك شد .
عرض كرد : خدايا پردهام دريده شد و رازم آشكار گرديد . به عزتت جانم برگير . همان لحظه ، در كنار عبد اللّه جان به جانان تسليم كرد . عبد اللّه متحير و اندوهناك شده ، دوستان را باخبر كرد و خود غلام را غسل داد و بر او نماز خواند و او را در همان پلاسش پيچيده و در همان قبر مدفون نمود .