خصم انگشت تحيّر به لب از نطق تو برد * چون كه در كوفه گشودى ز سخن چند درى
جلوهگر شد به جهان معجزهء نطق و بيان * به زمين و به زمان كرد هزاران اثرى
جذبه نطق تو در كوفه عجب جذب نمود * سر آلوده به خاكستر و خون چون گهرى
بهر دلدارى تو آيه قرآن به لبش * ناگهان پيرزنى زد به سر او حجرى
شد مه روى وى اندر خسف از خون سرش * تاب ناورده به محمل بزدى هم تو سرى
خون نو نوك سنان از سر وى ريخته شد * توى محمل ز تو هم ريخت بر او خون ترى
اى فداى تو و آن قلب پريشان تو من * نيست در دهر بمانند تو خونين جگرى
توسن نطق به جولانگه مدح تو بماند * طوطى طبع در آن ريخت همه بال و پرى
كى توان راند بُراق خرد آنجا كه هنوز * قاف تا قاف ز سيمرغ نباشد اثرى ؟
گفت غير از تو چنين باديه پيماى بلا * ديده چرخ نديده چو تو خونين جگرى
زينت بزم ألَستى كه خريدار بلا * گل گلزار حسينى و بدان مفتخرى
حزن و غم را بسرشتند به آب و گل تو * تا كه شد با دل افروخته عمرت سپرى
زندگانى همه با آه و غم و قلب پريش * عيش و عشرت همه با داغ دل و چشم ترى
ناله سرمايه عيش تو در اين بزم وجود * گريه پيرايه حسن تو زهى جلوهگرى
گه به ماتمكده جدى هم آغوش عزا * گه به بيت الحزن مام به غم غوطهورى
گاه در هجر پدر مويهكنان گريهكنان * گاه در داغ حسن پيشهء تو نوحهگرى
قصّه كرب و بلا آتش جانسوز تو بود * داد از اين واقعه فرياد ز بيدادگرى
خرمن صبر و شكيبا اگر آتش بگرفت * اى فلك باز تو مىچرخى و هم ميگذرى
آه از آن دم كه شه تشنه لب اندر دل خون * با تن خسته هدف بود به تير و حجرى
زينب از خيمه برون رفت بامداد حسين * شمر از لشگر اعدا به تمناى سرى
قدسيان سر به گريبان همه با آه و فغان * ماسوا غرق محيط الم پرخطرى
در كشاكش شده اندر بر شه زينب و شمر * در ميان نيست كسى تا كه كند دادگرى
گاه دامان و گهى خنجر تيزش بگرفت * بر دل آهن او بلكه نمايد اثرى
هرچه الحاح نمودش به هزاران تشويش * آن همه شور و نوا ديد و ندارد ثمرى
نقد جان بود به كف بهر هوادارى دوست * آن دل افسرده در افتاد و نمودش سپرى
شاه دين بود در اين مرحله سرگرم حضور * باده عشق و را كرده ز خود بىخبرى
غايت طى مبادى همه اين ساعت بود * كه وصالش به كف آورده بچيند ثمرى
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: حسين فاطمى
ص١٢٧