چون نگردى گرد معشوقى كه روز وصل او * بر تو زيبد شمع مجلس مهر انور داشتن . . .
رايت همت ز ساق عرش بر بايد فراشت * تا توان افلاك زير سايه پر داشتن . . .
تا دل عيسى مريم باشد اندر بند تو * كى روا باشد دل اندر سُم هر خر داشتن
يوسف مصرى نشسته با تو در هر أنجمن * زشت باشد چشم را در نقش آزر داشتن
احمد مرسل نشسته كى روا دارد خرد ؟ * دل اسير سيرت بو جهل كافر داشتن ؟
اى به درياى ضلالت در گرفتار آمده * زين برادر يك سخن بايست باور داشتن
بحر پر كشتى است ليكن جمله در گرداب خوف * بىسفينه نوح ، نتوان چشم معبر داشتن . . .
من سلامت خانه نوح نبى بنمايمت * تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن
شو مدينه علم را در جوى پس در وى خرام * تا كى آخر خويش را چون حلقه بر در داشتن ؟
چون همى دانى كه شهر علم را حيدر در است * خوب نبود جز كه حيدر مير و مهتر داشتن
كى روا باشد به سالوس و حيل در راه دين ؟ * ديو را بر مسند قاضى اكبر داشتن ؟ . . .
مر مرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد * حق زهرا بردن و دين پيمبر داشتن
آنكه او را بر سر حيدر همىخوانى امير * كافرم گر مىتواند كفش قنبر داشتن . . .
تا سليمانوار باشد حيدر اندر صدر ملك * زشت باشد ديو را بر تارك افسر داشتن
آفتاب اندر سما با صد هزاران نور و تاب * زهره را كى زهره باشد ، چهره از هر داشتن . . .
گر همى خواهى كه چون مهرت بود مهرت قبول * مهر حيدر با يدت با جان برابر داشتن
چون درخت دين به باغ شرع هم حيدر نشاند * باغبانى زشت باشد جز كه حيدر داشتن
جز كتاب اللّه و عترت ز احمد مرسل نماند * يادگارى كان توان تا روز محشر داشتن
از پس سلطان مَلِك شه چون نمىدارى روا * تاج و تخت پادشاهى جز كه سنجر داشتن
از پى سلطان دين پس چون روا دارى همى * جز على و عترتش محراب و منبر داشتن ؟ . . .
پند من بنيوش و علم دين طلب از بهر آنك * جز به دانش خوب نبود زينت و فرّ داشتن . . .
علم چِبوَد ؟ فرق دانستن حقى از باطلى * نى كتاب زرق شيطان جمله از برداشتن . . .
گر بدين سيرت بخواباند ترا ناگاه مرگ * پس ز آتش بايدت بالين و بستر داشتن
اى سنايى وارهان خود را كه نازيبا بود * دايه را بر شيرخواره ، مهر مادر داشتن
از پى آسايش اين خويشتن دشمن خران * تا كى آخر خويش را حيران و مضطر داشتن
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: حسين فاطمى
ص١٢٤