چو توئى قضاى گردان به دعاى مستمندان * كه ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم * كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه دم در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى * به پيام آشنائى بنوازد آشنا را
ز نواى مرغ يا حق بشنو كه در دل شب * غم دل به دوست گفتن چو خوش است شهريارا « 1 »
نقل از كتاب « جنّة العالية » تأليف محدّث خبير مرحوم حاج شيخ على اكبر نهاوندى رحمه اللّه
من الشؤنات الفاطميّة
فاضل كاشفى در « روضة الشهداء » از كتاب « ستين الجامع للطائف البساتين » كه از تأليفات ابو بكر طوسى است نقل نموده كه يكى از منافقان مدينه حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام را در خواستن فاطمه عليها السّلام ملامت كرد گفت : اى على ، تو معدن فضل و ادبى و شجاعترين مبارزان حربى چرا زنى خواستى كه چاشتش به شام نمىرسد اگر دختر مرا بخواستى من چنان ساختمى كه از در خانهء من تا در خانهء تو شتر در شتر بودى پر از جهاز دختر من .
على عليه السّلام فرمود كه اين كار به تقدير است نه به تدبير . الحكم للّه العلىّ الكبير . ما را نظر بر مال و متاع دنياى غدّار نيست و مقصود ما جز رضاى حضرت پروردگار نيست تفاخر ما به اعمال است نه به اموال ؛ مباهات ما به كردار است نه به درهم و دينار .
همت ما را نظر بر درهم و دينار نيست * مقصد و مقصود ما جز پرتو ديدار نيست
چون مرتضى رضاى خدا را به حكم قضا ظاهر ساخت در سرّش ندا كردند كه اى على ! سر بردار تا قدرت خدا بينى و جهاز دختر مصطفى بينى و قدر و حرمت فاطمهء زهرا بينى ، على عليه السّلام سر مبارك بالا كرد از بالاى سر خود تا عرش عظيم حجاب ديد در نور ديده و در زير عرش ميدان وسيعى در نظرش آمد تمام ميدان پر از ناقههاى بهشت بار ايشان در و گوهر و مشك و عنبر ، بر سر هر شترى كنيزى چون آفتاب تابان و زمام هر شترى در دست غلامى چون سرو خرامان ، ندا مىكردند : هذا جهاز فاطمة بنت محمّد صلّى اللّه عليه و آله ؛ اين جهاز فاطمه دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله است ! مرتضى على عليه السلام از مشاهدهء آن حال خوشوقت شده روى از آن منافق بگردانيد و به حجره آمد كه فاطمه را خبر دهد خود پيش از آن خبر داده بودند چون امير عليه السّلام به خانه درآمد فاطمه گفت : يا على ! تو مىگوئى
هامش
( 1 ) - « ديوان شهريار » 1 / 98 ، چاپ نگاه ، تهران .