ابى طالب مقاتله مىكرد بقيهء اصحاب كجا بودند ؟ گفتم : ابو بكر در آن حال با رسول خدا شوراى مىنمود . مأمون گفت : اى اسحاق ! آيا رسول خدا استقلال رأى داشت يا محتاج به رأى ابو بكر بود ؟ گفتم : كارهائى كه رسول خدا اجراء مىفرمود بهواسطهء وحى بود و در آنها رأى مستقل داشت و احتياج به رأى احدى نداشت . مأمون گفت : در امرى كه مداخلهء ابو بكر و ديگران لازم نباشد چه اهميّت دارد تا يكى از آنها با چنين شخص مجاهدى ( يعنى على عليه السّلام ) مساوى باشد . اسحاق مىگويد گفتم : كسانىكه حاضر بودند مأجورند ، خواه محاربه كنند يا نكنند . مأمون گفت : اى اسحاق ! نمىبينى كه خداوند مىفرمايد :
فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً
« 1 » اسحاق مىگويد : من در جواب عاجز ماندم . مأمون باز گفت : اى اسحاق ! آيا حديث « الموالات » را مىدانى ؟ گفتم : مىدانم و حديث را با طرق روايتى كه داشت بيان كردم عينا . مأمون گفت : با اين حال ثابت است كه ولايت احدى بر على بن ابى طالب لازم نيست ولى ولايت آن حضرت بر ابا بكر و عمر ابن اخطاب و تمام افراد مسلمين واجب شده است ، در اين صورت اى اسحاق ! چطور فضلى است كه در شخصى غير از على بن ابى طالب موجود باشد ؟ اسحاق مىگويد : ما هيچ كدام قادر بر جواب نبوديم لذا سكوت كرديم باز مأمون تكرار به ايراد كلام كرد و گفت : اى اسحاق ! آيا حديث « المنزلة » را شنيدهاى ؟ گفتم : بلى .
گفت : آيا مىدانى كه هارون با حضرت موسى عليه السّلام برادر صلبى و بطنى بودند ؟ گفتم : بلى مىدانم . مأمون گفت : و مىدانى كه ما بين على عليه السّلام و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله اخوّت ظاهرى نبوده ؟
گفتم : مىدانم . مأمون گفت : هارون ديگر چه منزلتى از موسى داشت گفتم : منزلت وصايت و خلافت . مأمون گفت : اى اسحاق ! منزلت على بن ابى طالب عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيست مگر خلافت و وصايت : اسحاق مىگويد : ما چهل نفر منتخبين علماى بغداد به غير از اقرار بر اين حقايق آشكار چارهاى نديديم همگى ظاهرا و باطنا به اين حقايق اقرار نموديم ، مأمون سر بهجانب آسمان بلند كرد و گفت : الهى شاهد باش كه فضل ولايت على ابن ابى طالب عليه السّلام را من اثبات كردم و مردم را به طريق حق دعوت نمودم ولى هادى تو هستى . « 2 »
فى « سفينة البحار » خبر الملك الجالس على منبر من نور بصورة امير المؤمنين عليه السّلام تزوره
هامش
( 1 ) - سورهء نساء ( 4 ) ، آيهء 95 .
( 2 ) - « تاريخ آل محمد صلّى على آله » ص 44 - 51 .