ايراد و اتيان ادلّه قادر و توانا باشند آنهائى كه مىشناسى بگو تا من قيد نمايم ( يادداشت كنم ) . اسحاق بن ابراهيم مىگويد : من اسماء اشخاص را ذكر مىكردم اشخاصى را كه يحيى يقين به لياقت آنها داشت قيد كرد تا چهل نفر و از ما چهل نفر وعده گرفت كه فردا على الطّلوع در منزل او حاضر شويم ما در منزل او حاضر شده و نماز صبح را در آنجا ادا كرديم . يحيى گفت : خليفه از من درخواست كرده كه شما چهل نفر در حضورش حاضر شويد تا با شما در يك موضوع مهمّ مباحثه و احتجاج نمايد . پس جمله به سراى خليفه رفتيم به ما اذن جلوس داد . مأمون لباسهاى فاخر پوشيده بود و عمامهء سياه بر سر گذاشته بود تا ما نشستيم خليفه عمامه و عباى خود را كنار گذاشت و ما را نيز امر كرد كنار گذاريم و براى تأمين استراحت ضرورّيهء ما امرها داد . سپس خليفه سؤالاتى راجع به احكام شرعيّه از ما نموده ما هم جواب داديم . آنگاه گفت : مقصود از احضار شما اين جزئيّات نبود بلكه براى اثبات يك امر به احتجاج خوانده شديد .
من خليفه مأمون به دين خدا متديّن و حضرت على را از جميع خلايق افضل و براى خلافت از تمام مردم اولى مىدانم و شما را نيز دعوت مىكنم كه اين عقيده را قبول نموده و رأى خود را بيان كنيد .
اسحاق بن ابراهيم مىگويد : من اظهار كردم كه خليفه موادى را كه در فضل و شرف على عليه السّلام در نظر دارد اظهار فرمايد تا سايرين آشنا شوند . خليفه قبول فرمود و به من گفت : اى اسحاق فضيلت شخص بر ديگرى به چه چيز اثبات مىشود ؟ گفتم : اعمال صالحه .
مأمون پرسيد : اى اسحاق ! روزى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مردم را به قبول دين اسلام دعوت مىفرمود آن روز اعمال صالحهء كدام افضل بود ؟ اسحاق گفت : اخلاص بالشهادة ، يعنى سبقت بر اسلام . مأمون گفت : راست است ، آيا على بن ابى طالب عليه السّلام از تمام مردم سابق تر در اسلام نبود ؟ اسحاق گويد : گفتم بلى و ليكن على بن ابى طالب عليه السّلام در حال قبول اسلام نابالغ بود ، از مكلّفين كسىكه قبول دين اسلام كرد اوّل ابوبكر بوده است . مأمون گفت : آيا على بن ابى طالب عليه السّلام به دين اسلام به الهام خدا وارد شد ؛ يا به دعوت رسول خدا ؟ اسحاق مىگويد : من غرق درياى تفكّر شدم . مأمون گفت : بگو با دعوت رسول خدا ؛ زيرا كه وحى بر رسول خدا نازل مىشد اى اسحاق ! آيا رسول خدا با تكليف دين بر يك صبى غير بالغ تكليف ما لا يطاق نمىشد و حال آنكه خدا فرموده
وَ ما أَنَا مِنَ