تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
امير المؤمنين عليه السّلام در حال وصيّت خود فرمود : كه اگر كسى هست كه ادّعا مىكند كه در نزد من مظلمه‌اى دارد برخيزد تا انصاف دهم او را . مردى شروع به مدح آن حضرت كرد آن سرور فرمود : دوست ندارم كه كسى تكلّم كند در اين محضر به غير موعظه و نصيحت . خداوند شاهد است بر كسىكه ببيند از من مكروهى و مرا اعلام نكند و نباشد كسىكه بگويد مىخواستم بگويم و ترسيدم . « 1 » و از قبيل شاهد متقدم است آن‌چه باز در « مجموعهء ورّام » روايت كرده : كه منصور داخل مكّه شد و از باب صفا داخل مسجد شد و از مصلّاى عبد العزيز بن روّاد سؤال كرد ، گفتند در حجر اسماعيل مشغول عبادت مىباشد . پس رفت در پهلوى او ايستاد چون از نماز فارغ شد بر منصور سلام كرد مثل سلام بر ساير مردمان ، صاحب جند گفت : هذا امير المؤمنين قم فسلّم ! عبد العزيز گفت : او را نشناختم مگر آن‌كه از نرمى كف او فهميدم كه مرد ستمكارى است . صاحب جرس گفت : آيا به امير المؤمنين چنين مىگوئى ؟ ! پس عبد العزيز گفت به منصور : أيّها المبتلى احذر هذا و نظرائه على دينك فقل ما يغنون عنك من اللّه شيئا . « 2 » و برخاست مشغول نماز شد . صاحب جرس گفت : يا امير المؤمنين ، چنين جسارتى كرد . منصور گفت : سكوت كن كسىكه اطاعت كند خدا را در دنيا بيشتر از اين از او متحمل بايد شد و عبد العزيز را گذاشت و رفت .

در معنى لقاء و اخلاص

فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً
حقيقة الرجاء هو ارتياح القلب و نشاطه لانتظار المحبوب لقاء رب . چنانچه علماى ربانيّين تفسير نموده‌اند حقيقت لقاء است ليكن نه به چشم سر بلكه به چشم قلب و باطن ، نه آن قسمى كه بعضى خيال فرموده‌اند مراد مرگ يا لقاء رحمت و ثواب اخروى باشد ؛ زيرا كه در ادعيه و اخبار كلماتى است كه ممكن نيست ابدا حمل آن‌ها به لقاء مرگ يا رسيدن به نعم بهشتى . مثلا در دعا دارد : و لا تحرمنى النّظر إلى . وجهك الكريم « 3 » . يا صدّيقه كبرى فاطمهء زهرا عليها السّلام عرض نمايد خدمت پدرش : قد شغلنى لذّة خدمته عن مسألته لا حاجة لى غير النّظر إلى وجهه الكريم . از اين قبيل بسيار است اگر مفصلا بخواهد كسى بفهمد اين معنى را رجوع
هامش
( 1 ) - مستدرك الوسائل 2 / 129 . ( 2 ) - « مجموعهء ورّام » ، 2 / 286 . ( 3 ) - « رسالة لقاء اللّه » ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى ، ص 16 .