همه اولياى خدايند . ايضا علامهء مجلسى در « بحار » از كتاب « عيون المعجزات » روايتى نقل فرموده كه وقتى ابراهيم جمّال كه يكى از شيعيان بود خواست خدمت على بن يقطين - رضى اللّه عنه - برسد .
اين على بن يقطين كسى است كه قاضى در « مجالس » از « رجال كشّى » نقل نموده كه حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام به عراق آمدند على بن يقطين كه از محبّان خاندان نبوّت بود كه در سلك وزراء و مقرّبان خلفاء بنى العباس بود به حضرت از بودن نزد خلفاء بنى العباس شكايت نمود و اظهار ملالت و گرفتارى نزد آنها را نمود ، پس آن حضرت در جواب فرمودند : يا على ! انّ للّه أولياء مع أولياء الظّلمة ليدفع بهم عن أوليائه و أنت منهم يا علىّ ؛ « 1 »
يعنى بهدرستى كه از براى خدا دوستانى است كه در ميان اولياء ظلمه و در لباس ايشانند و اين براى آن است كه بهواسطهء ايشان در ميان اولياء ظالمان ظلم و ستم از اولياء خدا دفع شود يعنى آنها اعانت مىنمايند دوستان . خدا را و لو آنكه در آن لباس و در ميان آن طايفهاند و تو يا على يكى از ايشانى . چون ابراهيم ساربان بود و على بن يقطين وزير هارون الرشيد بود بحسب ظاهر ابراهيم شأنش نبود در مجلس على بن يقطين وارد شود لهذا او را راه نداد اتفاقا در همان سال على بن يقطين به حجّ مشرّف شد در مدينه خواست خدمت موسى بن جعفر عليه السّلام مشرّف شود حضرت او را راه نداد ، روز دوم در بيرون خانه ، على حضرت را ملاقات نمود عرضه داشت : اى سيّد من ، تقصير من چه بود كه مرا راه ندادى ؟ فرمود : به جهت آنكه برادرت ابراهيم جمّال را راه ندادى حق تعالى ابا فرموده از آنكه سفر تو را قبول فرمايد مگر بعد از آنكه ابراهيم تو را عفو نمايد !
على عرض نمود : اى سيد و مولاى من ، ابراهيم را در اين وقت كجا ملاقات كنم من در مدينهام و او در كوفه ؟ فرمود : هرگاه شب داخل شود تنها به بقيع برو بدون آنكه كسى از اصحاب و غلامان تو بفهمند در آنجا شتر زين كرده خواهى ديد آن شتر را سوار مىشوى و به كوفه مىروى . على بن يقطين به بقيع رفت و همان شتر را سوار شد به اندك زمانى در خانهء ابراهيم آمد شتر را خوابانيد در را كوبيد ، ابراهيم گفت : كيست ؟
گفت : على بن يقطينام ! ابراهيم گفت : على بن يقطين بر در خانهء من چه مىكند ؟ فرمود :
هامش
( 1 ) - « رجال كشّى » 2 / 731 .