تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
ابو العلا معرى و اشعار او : ابو العلا نابينا بود شايد بعضى از شعراء يا بلكه خود او راجع به كورى خود گفته :
ابا العلا ابن سليمانا * انّ العمى اولاك احسانا لوا بصرت عيناك هذا الورى * لم ير انسانك انسانا
ترجمه : ابو العلا اى پسر سليمان كورى براى تو بهتر است از بينائى اگر مىديد چشمان تو اين خلق را ، نمىديد چشم تو انسانى را . و چه بسيار مناسب اين مقام است چند بيت از ديوان شمس تبريزى :
بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست * بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست بشنيدم از هواى تو آواز طبل باز * باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست يعقوب‌وار وا اسفاها همى زنم * ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست باللّه كه شهر بى تو مرا حبس مىشود * آوارگى كوه و بيابانم آرزوست زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شير خدا ور ستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او * آن نور روى موسى عمرانم آرزوست دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر * كز ديو و دَد ملولم و انسانم آرزوست گفتم كه يافت مى نشود جسته‌ايم ما * گفت آن كه يافت مى نشود آنم آرزوست گويا ترم ز بلبل اما ز رشك جام « 1 » * مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست « 2 »
و نيز مناسب با اين مقام است رباعى ضياء الدين كاشانى هنگامى كه درد چشم كرده بود خطاب به خود گفت :
از اهل زمانه پا كشيدن خوشتر * در گوشهء عزلت آرميدن خوشتر زنهار ضياء علاج چشمت نكنى * اوضاع زمانه را نديدن خوشتر

ايضا در اين معنى

خوى با ما كن و با بىخبران خوى مكن * دُم هر ماده خرى را چُه خران بوى مكن اوّل و آخر تو عشق ازل خواهد بود * چون زن فاحشه هر شب به يكى شوى مكن
هامش
( 1 ) - عام ( نسخه چاپى ) . ( 2 ) - « ديوان شمس تبريزى » ص 166 ، شماره غزل : 441 .