شعر از « مثنوى » است
زين سفر ناورده جز مشتى گناه * روسياهى در برت عمر تباه
عمر من در مستى و غفلت گذشت * زين سفر من را نباشد بازگشت
شعر
خو كرده به خلوت دل غمفرسايم * كوتاه شد از صحبت هر كس پايم
چون تنهايم هر نفسم ياد كسى است * چون هم نفسِ كسى شوم تنهايم
* * *
اى دل نشايد سر سرى آئين فقر آموختن * بايد كلاه فقر را از ترك دنيا دوختن
* * *
جنبش سنگ آسيا در اضطراب * اشهَد آمد بروجرد جوى آب
رباعى
تا منزل آدمى سراى دنياست * كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست
خوش باش كه آنسرا چنين خواهد بود * سالى كه نكوست از بهارش پيداست
رباعى
حاجى به طواف خانه اندر تك و پوست * وز سعى و طواف هر چه كردست نكوست
تقصير وى اين است كه آرد دگرى * قربان سازد به جاى خود در ره دوست
فى « كشكول » الشيخ بهائى من كلام بعض الأعلام
الويل لمن أفسد آخرته بصلاح دنياه ففارق ما عمّر غير راجع إليه و قدّم على ما خرّب غير منتقل عنه « 1 » ؛ واى بر كسىكه آخرت را خراب كند به اصلاح امر دنياى خود پس مفارقت مىكند از آنچه تعمير نموده و برگشت به آن نخواهد كرد و آنچه را خراب كرده از او جدا نخواهد شد .
هامش
( 1 ) - كشكول شيخ بهائى 1 / 186 دفتر اول .