ظالمى شمشير بلند كرده بود كه به آن حضرت زند عبد اللّه گفت : واى بر تو اى فرزند خبيثه ، مىخواهى عموى مرا بكشى پس دست خود را سپر كرد و شمشير دست مقدسش را قطع نمود و به پوست آويزان شد پس نالهاش بلند شد كه : يا عمّاه ( يا امّاه ، خ ل ) حضرت او را دربر گرفت و او را تسلى مىداد كه حرمله با تيرى او را شهيد كرد .
و ملاحظه كن كيفيّت شهادت خود آن مظلوم را و ببين چه گذشته بر آن حضرت و بر اهل بيت او به خصوص آن وقتىكه براى وداع با ايشان به خيام آمد و آنها را صدا زد و با يكيك آنان وداع كرد و آنان را امر به صبر فرمود و آن لباس كهنه را طلبيد و در زير لباسهاى خود پوشيد و به ميدان ( رزم ) رفت و رجز خواند و با آن حال تشنگى و داغهاى كمرشكن كه آن حضرت ديده بود چه نوع مبارزه و شجاعت از آن حضرت ظاهر شد . تا آنكه پيشانى مقدسش را شكستند ، لباس خود را بلند كرد كه خون از چهره پاك نمايد كه تير زهرآلود سه شعبه به قلب مباركش رسيد ، و همينكه آن تير را از قفا بيرون كشيد مانند ناودان از جاى آن خون جارى شد حضرت دستها را از آن خون پر مىكرد و به جانب آسمان مىپاشيد و همچنين به سر و صورت خويش مىماليد . در اين هنگام به علّت اين زخم و زخمهاى فراوان ديگر كه بر بدنش بود ضعف و ناتوانى عارض آن جناب شد و از كارزار ( و پيكار ) باز ايستاد ، مالك بن يسر به طرف آن جناب رفته و ناسزا گفت و شمشيرى بر سر مبارك زد كه كلاه زير عمّامه آن حضرت مملّو از خون شد ، صالح بن وهب ملعون نيزهء بر پهلوى مباركش زد كه از اسب بر روى زمين افتاد . حضرت زينب وقتى اينها را مشاهده كرد از خيمه بيرون دويد و فرياد مىزد : « وا اخاه وا سيّداه وا اهل بيتاه » اى كاش آسمان خراب مىشد و بر زمين مىافتاد و كاش كوهها از هم مىپاشيد و به عمر سعد فرمود : اى عمر ابو عبد اللّه را مىكشند و تو او را نظاره مىكنى ؟ آن ملعون جواب نداد ، زينب ( خطاب ) به لشكر فرمود : واى بر شما مگر ميان شما يك نفر مسلمان نيست ؟ احدى جواب او را نداد و به طور خلاصه : شمر لشكر را ندا كرد كه
اللئالي المنثورة في الأحراز والأذكار المأثورة ( دستور العمل و مرواريدهاى درخشان ) ( فارسى ) — صفحة 119
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١١٩