تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اللئالي المنثورة في الأحراز والأذكار المأثورة ( دستور العمل و مرواريدهاى درخشان ) ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
پس يك‌يك از اصحاب به ميدان ( رزم ) رفتند و شهيد شدند تا نوبت به جوانان هاشمى رسيد آنها نيز نفر به نفر به جهاد رفتند و به نوعى مبارزه كرده و به شهادت رسيدند كه از تصوّر حالشان دل آتش مىگيرد . مثلا جناب على اكبر چون مىخواست به ميدان مبارزه برود پدرش ( حسين بن على عليه السّلام ) نگاهى از روى نااميدى به قامت او كرد و او را گريه گرفت و كلمات معروف « اللّهمّ اشهد على هؤلاء القوم » [ يعنى خدايا بر اين قوم تو شاهد باش ] را فرمود . على اكبر عليه السّلام چون به ميدان رفت و جنگ كرد ( پس از مدتى ) تشنگى در او خيلى تأثير كرد ، به نزد پدر برگشت و گفت : « يا ابتاه العطش قد قتلنى و ثقل الحديد اجهدنى » [ يعنى اى پدر تشنگى مرا از پاى درمىآورد و سنگينى اسلحه مرا آزار مىدهد ] . خدا مىداند كه در آن حال بر آن پدر مهربان چه گذشت كه آبى نداشت كه با آن جگر تشنه فرزندش را خنك كند به ناچار ( على اكبر ) سخت بگريست و به ميدان رزم برگشت و جهاد كرد تا به شهادت رسيد . همين‌كه پدر بالاى سر او آمد و آن بدن پاره‌پاره و صورت شبيه به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را آغشته به خون و غبار آلوده ديد ، صورت خود را به آن صورت نهاد و فرمود : « قتل اللّه قوما قتلوك ما اجرئهم على الرّحمن و على انتهاك حرمة الرّسول ، على الدّنيا بعدك العفا » [ يعنى خدا بكشد قومى را كه تو را كشتند ، چه چيز آنها را بر خداوند رحمن و شكستن حرمت خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جرى ساخته است ؟ ، اف بر دنيا بعد از تو ] و همچنين ملاحظهء شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دستهاى حضرت ابو الفضل عليه السّلام و كيفيّت شهادت آن مظلوم و ساير شهدا كه مجال ذكر آن نيست . و بالاتر از همه تذكر شهادت آن طفل رضيع است ، كه نمىدانم سيّد مظلومان چه حالى داشته ! آن وقتى آن طفل را به آن جناب دادند كه آبى براى او بگيرد و در عوض آب دادن به آن طفل ، آن قوم بىحيا تيرى به گلوى نازكش زدند كه باعث شد آن طفل ( شيرخوار ) در دست پدر جان دهد . و تأمّل كن در حال عبد اللّه بن الحسن ، آن وقتى كه عموى خود را در ميان لشكر ( دشمن ) تنها ديد از خيمه ( بيرون آمد و ) به طرف آن جناب دويد و وقتى رسيد كه