تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨
مالامال ، به هرچه درنگرى واعظى است مشفق و ناصحى است مطلق ، كه به قول و فعل در ارشاد و هدايت است ، امّا مستمع و مستبصر مفقود و معدوم ،
هر گلى نو ز گل‌رخى ياد دهد * ولى گوش سخن شنو كجا و ديدهء اعتبار كو ؟
زود بود كه صرصر سريع السّير فنا وزيده ، و اين زندگانى فانى به انتها رسيده ، و مرغ روح از قفس بدن پريده ، و از هرچه داشته چريده .
عن‌قريب است كه چوبك زن ايّام خزان * مىزند بر در و دروازه عيان
و چه عجيب است آنكه گفته :
اى عزيزان گل صد برگ بر اطراف چمن * هيچ دانيد سحرگاه چرا مىخندد چون وفاى فلك و دور قمر مىبيند * بر بقاى خود و بر غفلت ما مىخندد
پس قبل از حلول وعده و پيش از نزول اجل عدّه بايد ساخت و توشه بايد برداشت . و نظر به فرمان « فسابقوا إلى منازلكم الّتى امرتم بعمارتها » بايد گماشت ، و به معمارى آن دار و تعبير آن منزل بايد پرداخت ، و به سعى در كار و استغاثه از پروردگار و لابه و زارى به درگاه بارى ، و ناله با دل بيدار و استغفار از آمرزگار و بردبارى از مردم روزگار شعار خود بايد ساخت . فرد :
هركه در اين خانه شبى داد كرد * خانه فرداى خود آباد كرد
امروز در اين ظلمت‌سراى فانى جسمانى تا توانى افتادگى و بىقدرى بر خود قرار ده و دقيقه‌اى از سوز و گداز و شمّه‌اى از راز و نياز فوت و فروگذاشت مفرما و به بيهوده آسوده مباش تا فردا در آنجا نشاط كنى و بياسايى .
به شب گريه كن چون گدايان به روز * اگر بايدت پادشاهى به روز در اين پايه آنان گزيدند صدر * كه خود را فروتر نهادند قدر
و آنچه از سرمايهء الم و جنس ماتم و متاع شكستگى و بضاعت دل‌خستگى و قصّه با غصّه كه در باردارى به كاربر كه ذخيره نسيه نهادن به كارى نيابد تا در استقبال فارغ‌البال و مرفّه‌الحال باشى . فرد .
خندهء آينده خواهى گريه كن حال آن‌قدر * تا كه در دل غم نماند ديگر و در ديده نم
فراغت جويى به رياضت خو كن ، سعادت خواهى عبادت بجاى آر كه خادمى مخدومى