اين هم آن را همىزند مخلب * وان هم اين را همىزند منقار
آخرالامر برپرند همه * وز همه بازماند اين مردار
« العالم بين الجهّال كالحىّ بين الأموات » .
زندهاى كه در ميان تنهاى پركرم مردگان در هواى گرم افتاده به سرّ يقين كه دردسر كشد و از تعفّن و گند ايشان بىدماغ شود و دائم طالب مفارقت بود ؛
و تندرستى كه با بيماران مجذوم و مخبّطدماغان مجنون و سقيمان خورهدار بدنفس در دارالشّفاى اسلام محشور بوده و به معالجهء ايشان مشغول باشد ، ناچار آزار بسيار بيند و از آن محفوظ نبود ؛
و بينايى كه فولاد علم بر سنگ عمل زند و آتش در خرقهء نفس وقّاد هستى افكند و چراغ عقل و شمع دل روشن كند ، و مشعل هدايت در دست ، به خانهء مظلمى قدم نهد ، و به مجلسى درآيد كه اهالى و ساكنان آن بيشتر عريان و آلوده و معيوب باشند ، بىشك از آن خوش ندارند بلكه كراهت آرند و درصدد اطفاى سراج وهّاج وى درآيند تا عيوب ناخوب ايشان مخفى و مستور ماند .
« يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ » .
فرد :
چراغى را كه ايزد برفروزد * كسى گر پف كند دانى چه سوزد
اين همه فساد از اشرار نابكار و حسّاد مكّار است ، كه به اقوال اغلاظ ، اكابر و اعاظم را از جا درآرند و معين خود سازند تا بازار كبر و ناز ناصواب خود را رونق و رواج دهند ، و بدانچه خاطر ايشان خواهد بهآسانى قيام و اقدام نمايند .
بارى حضرت عزّت كه مقلّب القلوب و الأبصار است به شهادت وسايل و شفاعت وسايط دلهاى آن عزيزان را از آن وادى بگرداند و تكذيب ايشان را به تصديق مبدّل سازد تا حق به مركز خود قرار گيرد . فرد :
تو با خداى خود انداز كار و دل خوش دار * كه رحم اگر نكند مدّعى خدا بكند
هرچه مىكند نمّام فتّان و مغتاب نادان و بدگوى مايل به بهتان مىكند . بزرگان را چه به خطا و ديگران را چه به گناه . شخصى خواهد كه حمّامى بسازد تا پليدان در آن درآيند و از خباثت شهوات و كثافت لذّات طهارت و نزاهت يابند و همه را از آن