نمانند كه مانند سراب و موج آب و شكل حباب نمودى است بىبود ، نه زبانهء عطش فرونشاند و نه شعلهء شره شهوت فروكشاند . تشنهء شراب حميم جحيم آسايش هرگز سيراب نگردد ، از آنكه « تسقى من عين آنية » در پى دارد ، و هلوع لوت قوتش دائم گرسنه باشد ، زيرا كه « ليس لهم طعام إلّا من ضريع » از پى درآرد ، مفهوم مائدهء بىفائدهاش مصداق « كلّ حريص محروم » ، و ناصيهء مشغول تجارت به رخسارش ، به داغ
« فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ »
موسوم ، به اقبال بىمآلش كه منقلب به « لا بقا » گردد جز قلبى اقبال ننمايد و دولت با نكبتش را كه مركّب از « دو » و « لت » بود ، و بدان منحل شود غير از بىدولتى از پى ندود .
مقبل و سعيد آنكه به وى مدبر و از وى بعيد بود ، مدبر و شقى آنكه به وى مقبل و به دو مايل باشد . جاهش چاه حالا و مآلا ، وزرش ازر عاجلا و آجلا ، نوش مطلّاش نيش مهيّا ، و حلاوت ساختهاش مرارت پرداختهء ، مردار خارى است ، منافعش همه مضارّ ، عزّتش عين ذلّت ، راحتش محض محنت ، عشرتش عسرت دارد و الفتش نفرت آرد ، دامى است بىدانه ، خوانى است بىخانه ، سرائى است سپنج و رنجى است بىگنج ، مركب عزمش هميشه لنگ و گامش در كام نهنگ ، شميم نسيم ربيع نشاطش را سموم هموم خريف از عقب ، و قدرت شبوبت و لذّت صحبتش را ضعف كهولت و الم علّت در كمين ، هواى نوايش راهبان فناقرين و حيات بىثباتش را حباب آفات همنشين . فرد :
دهر ستيزهگار ندارد وفا و كيش * ديديم و آزموديم و شنيديم بارهاست
از جام او مچش كه در آن جام زهرهاست * گلبرگ او مبو كه در آن زير خارهاست
كونش گويد بيا ، فسادش گويد برو ، خواندنش مكر و بازى ، از خود راندنش خير و كارسازى . عدويش گيرى حبيبت گردد ، دوستش گيرى دشمنت دارد ، مىروى مىرود ، مىآيى مىآيد ، نكاحش كنى شوهرت شود ، طلاقش دهى كنيزت گردد .
سلامش كنى ملامت كند ، ملامت كنى سلامت كند ، گرگى است در كسوت گوسفند و همه عالمش در خم كمند ، عجوزى است جادوگر ، نه از وفايش اثر و نه از جفايش گذر ، منكرش كامل ، معتقدش جاهل ، آتشى است پردود ، سودائى است بىسود ، ظلمتى است بىنور ، طالبش ابله و عور ، عاشقش احمق و كور ، دورش به حق