جُمله سعيت بهر دنياى دنى است * بهر عُقبا مىندانى سعى چيست
در ره او موشكافى اى شقى * در ره اين كند فهم و احمقى
عارفى از مُنعِمى كرد اين سؤال * كاى تو را دل در پى مال و منال
سعى تو از بهر دنياى دنى * تا چه مقدار است اى مرد غنى
گفت : بيرون است از حدّ و شمار * كار من اين است در ليل و نهار
عارفش گفت : اينكه بهرش در تكى * حاصلت زان چيست گفتا : اندكى
آنچه مقصود است اى روشن ضمير * برنيايد زان مگر عُشر عشير
گفت عارف : آنكه هستى روز و شب * از پى تحصيل آن در تابوتب
شغل آن را قبلهء خود ساختى * عمر خود را بر سر آن باختى
آنچه زان مىخواستى و اصل نشد * مدّعاى تو از آن حاصل نشد
دار عُقبا كان ز دنيا برتر است * وز پى آن سعى خواجه كمتر است
چون شود چيزى تو را حاصل از آن * من چه گويم خود بگو اى نكتهدان
در كتاب « ورّام » مذكور است كه از حكيمى پرسيدند كه دنيا كه را خوب است كه باشد و به كه اولى و سزاوار است . گفت : بدانكس كه تركش كرده است و راه به زشتى وى برده .
و حكيمى مىگويد : ايّام به منزلهء سهاماند و آدميان نشانه و دهر تيرانداز . پس كسى كه تا هست هميشه هدف تير بلا و عناء است و هر تيرى كه بر وى آيد چيزى از وى مىكاهد ، وى را چگونه رغبت به چيزى شود و چسان از پى چيزى رود .
و يكى از دانايان به يكى از پادشاهان زشت نوشت كه : بدانكه دنيا سراى انتقال است ، نه خانهء اقامت ، و آدم را بدان براى عقوبت فرستادند . پس از آن حذر كن . و بدانكه توشه داشتن از آن ترك آن كردن است ، و بىنياز از آن كسى است كه آن را اندازد ، و خوار مىشود هركه وى را عزيز دارد و عزيز گردد هركه وى را خوار دارد .
و وى چون زهر است ، كسى وى را مىخورد كه وى را نشناسد .
و حكيمى را گفتند : دنيا كه دارد ؟ گفت : هركه از وى بگريزد . و گفتند : آخرت را كه دارد ؟ گفت : آنكه از پى وى مىدود و بجدّ تمام بطلبد .
و حكيمى مىگويد كه : دنيا خانهء خرابى است و خرابتر از وى دل آنكس است