گفت : چه گفتيد و شما چه گفتيد و شما را چه گفتند . گفت كه : گفتيم : ما را يكبار ديگر به دنيا بفرستيد تا زهد پيش گيريم و دنيا را دشمن داريم و ترك وى گوئيم .
گفتند : دروغ مىگوئيد . مصراع :
اين را به كسى گو كه تو را نشناسد
. پس گفت : واى بر تو ، چون بود كه ديگرى با من به حرف درنيامد و تو زبان به گفتگو گشودى . گفت از آنكه ايشان را لجامهاى آتشين بر دهن زدهاند و به دست فرشتگان غليظ و سخت تند گرفتاراند ، و من در ميان ايشان مىبودم و از ايشان نبودم - يعنى : از پرستش بت و محبّت دنيا بيزار بودم - چون بلا نازل شد من نيز به آتش ايشان سوختم و مرا بر يك مو بر كنار جهنّم آويختهاند ، نمىدانم كه سرنگون خواهم شد يا نجات مىيابم .
پس حضرت عيسى ، عليه السلام ، برگشت به جانب قوم خود و گفت : اى دوستداران خدا خوردن جو خشك با نمك درشت و خوابيدن بر مزبلهها و سرگين جاها و جامهء پلاس درشت پوشيدن خير بسيار و نيكويى بيشمار است با سلامت دنيا و عافيت آخرت » .
اى عزيز من ، در آن زمان كافر و بتپرست بسيار بودند . چون است كه عذاب بر آن قوم نازل شد ، بنا بر آنكه آن بلا به واسطهء محبّت دنيا نازل شد و ديگران بدان مرتبه آن نداشتند .
و عيسى ، عليه السّلام ، را گفتند كه « ما را چيزى بياموز تا بكنيم و به سبب آن حق تعالى ما را دوست دارد ، گفت : دنيا را دشمن داريد تا حقتعالى شما را دوست دارد » .
و گفت : مىگويم و راست مىگويم : بتحقيق كه كنارهاى آسمانها خالى است از ارواح توانگران و هر آيينه بيرون رفتن شتر از سوراخ آسانتر است از درون شدن به بهشت .
و همين مضمون را حقتعالى در كلام مجيد خود در باب رفتن كافران به بهشت مثل زده است ، و گفته :
« إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ »
( اعراف ، 40 ) . فالعاقل يكفيه الإشارة .
و اينجا خود كار از اشاره هم گذشته است ، يعنى : به درستى كه آن كسانى كه تكذيب كردند و دروغ دانستند كتابهاى ما را و از روى تكبّر بدان التفات نكردند