هزار از خويش كه بيگانه از خدا باشد * فداى يك تن بيگانه كه آشنا باشد
اى بدعهد پيمانشكن ، پيمان قديم را مشكن . روز
« أَ لَسْتُ » *
« بَلى » *
گفتنى تا از بلا برهى چرا خود را به بلا انداختى و سرمايهء عمر را در اين قمارخانهء غفلت درباختى و به فكر كار آخرت و ذكر يزدان نپرداختى و خانهء اين جهان و سراى آن جهان خود را خراب و ويران ساختى .
اى عندليب گلشن قدس ازچهرو در اين گلخن مسكن گرفتى و موطن مألوف و مكان معروف را از ياد گذاشتى ، و چرا در اين بىوفايان دل بستى و ياران اصلى را از خاطر هشتى و بدين بىاعتباران پيوستى و از آن ياران بگذشتى ، خوب نكردى . [ شعر ] :
از عقول و از نفوس باصفا * نامه مىآيد به جان كاى بىوفا
يارگانِ پنج روزه يافتى * رو ز ياران كهن برتافتى
و براى خانهء دنيا از خانهء عقبى نتوان دست شست . پس از محبّت مولى چگونه بدان باز توان ماند .
گر نباشد خانههاى زرنگار * مىتوان بردن به سر در كنج غار
و ترك آن نعم البدن دارد * بجز خدا كه بىعوض و بىبدل است
بر هركه بود توان گرفتن بدلى * تو بىبدلى تو را بدل نتوان يافت
و هر آنچه مىبينى تمام فانى است و تغيير و تبديلپذير . آينهء حسن يوسفى از غبار آبله تيره و تار گردد ، و صورت غمزداى آواز طربفزاى داودى به خوابى بر باد رود ، مگر جمال با كمال ذو الجلال متعال كه لايزالى در غايت محبوبى و نهايت خوبى بر يك حال و منوال باقى است . پس تو كه فانى به غير باقى به هرچه دل بندى در بندى و غلط كرده و خطا ورزيدهاى ، رباعى :
هر صورت دلكش كه تو را روى نمود * خواهد فلكش زود ز چشم تو ربود
رو دل به كسى ده كه در اطوار وجود * بوده است هميشه با تو و خواهد بود
بايد گذشت ، چنانكه گفت :
« وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ » ،
تا به ديگر چيزها چه رسد . و اين كارى مدان كه اين آن وقت كارى بودى و تو مردى نمودى كه جان از تو مىبودى و از آن مىگذشتى .
و تو مكلّفى بدانكه رسول وى را ، صلّى اللّه عليه و آله » كه بندهاى است از بندگان