مىنمايند . و براى زن و فرزند و اقربا از خدا مىگذرند و دربند حسب و نسب مانده از صحبت يار موافق و خدمت دوست مناسب رانده شدهاند . و چه خوش گفته است شيخ مسعود محمود شبسترى ، قدّس اللّه سرّه ، در گلشن راز . بيت :
نسب چبود مناسب را طلب كن * به حق روآور و ترك نسب كن
به بحر نيستى هر كو فروشد * « فَلا أَنْسابَ » نقد وقت او شد
هر آن نسبت كه پيدا شد ز شهوت * ندارد حاصلى جز كبر و نخوت
اگر شهوت نبودى در ميانه * نسبها جمله مىگشتى فسانه
چه شهوت در ميانه كارگر شد * يكى مادر شد آن ديگر پدر شد
نمىگويم كه مادر يا پدر كيست * كه با ايشان به حرمت بايدت زيست
نهاده ناقصى را نام خواهر * حسودى را لقب كرده برادر
عدوى خويش را فرزند خوانى * ز خود بيگانه خويشاوند خوانى
مرا بارى بگو تا خال و عم كيست * وز ايشان حاصلى جز درد و غم چيست
رفيقانى كه با تو در طريقند * پى هزل اى برادر هم رفيقند
به گوى جدّ اگر يك دم نشينى * از ايشان من چه گويم تا چه بينى ( 147 )
همه افسانه و افسون و بند است * به جان خواجه كاينها ريشخند است
به مردى وارهان خود را چو مردان * و ليكن حق كس ضايع مگردان
ز شرع ار يك دقيقه ماند مهمل * شوى در هر دو كون از دين معطّل
و حكما گفتهاند كه « الأقارب العقارب » ، يعنى خويشان عقربان گزندهاند . و يكى حكيمى را گفت من تو را دوست مىدارم . گفت راست گفتى . گفت : از چه دانستى ؟
گفت : از آنكه خويش من نيستى و همكار و همسايه من نهاى .
اى غافل بىدرد ، براى زن و فرزند از حوريان و علمان و ولدان بهشت نتوان گذشت كه باقىاند ، چه جاى آنكه از خدا توان گذشت . بيت :
اى كه صبرت نيست بر دنياى دون * صبر چون دارى ز نعم الماهدون
بلكه براى خاطر ايشان نتوان روا داشت كه غبار ملالى بر آينهء ضمير بندهاى از بندگان خدا بنشيند ، چه جاى آنكه كسى را خدا به واسطهء توجّه بديشان آزرده كند .