سفينهء ملّاح حكمت بنمود تا نظام مهام و مرام انام به تمام از خواصّ و عوامّ بر وفق مصلحت به راه رود ، و هركس از هرچه به قدر استحقاق و بهاندازهء طاقت آگاه شود ؛
و مناظر مشاعر حواسّ را كوّات جواسيس قوى و بروج حافظان قلعهء بدن و پاسبانان حصن تن بنمود ، تا از عجايب و غرايب بدايع و صنايع جهان امكان اخبار كثرت به عالم وحدت و بر ( 123 ) عكس رسانند .
خلعت تقديس و تجريد در بر ملائكه او كرد ، و افسر عرفان و توحيد بر سر عارفان او نهاد ، و نخل خلّت و نهال مودّت در رياض فؤاد عاشقان او نشاند ، تا لايح و سانح و معلوم و هويدا گردد كه ذات نيكوصفات آن مبدأ و مرجع ثابتات و كائنات اشياء خودبهخود ، در خود براى خود تجلّى كرده و سواى وى موجودى وجود ندارد ، وجود و عدم هر دو ، الآن كما كان قبل خلق الأعيان و الأكران .
نظم :
خدايى كه عالم پر از نور اوست * درون و برون جهان طور اوست
ازو يافته روشنايى عيان * دل و ديدهء پاك روشندلان
شده ذرّه از مهر او آفتاب * دو عالم به بحر وجودش حباب
هر آن قطره كز ابر جودش چكد * به جان ز آب حيوان نشان مىدهد
ز گلزار او غنچهاى گلستان * طلبكار او آشكار و نهان
بود مسكن هركسى كوى او * شده پردهء روى او موى او
نگنجد بزرگيش در عقل كس * به كنهش ندارد كسى دسترس
دل عشق از درد او خون شده * ز سوداى او عقل مجنون شده
كند هر زمان جلوه در يك لباس * از آن خاصّ او شد ثنا و سپاس
نه در كون باشى نه بيرون ز كون * بود ساده از زيور نقش و لون
به بويش اشارت بود بوى خوش * ز خويش اشارت بود خوى خوش
ملك چون بشر غرقهء نور او * فلك مىزند چرخ از شور او
ز فرط ظهورش نگردد پديد * ز قربى كه دارد نمايد بعيد
وجودش بود بىهمه باهمه * ازو پاى بر جاى اشيا همه