تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
ذاتى خود را با خود به فعل آوردن . پس شخص قدرت حضرت عزّت كسوت غربت پوشيد و به اعتبار جهات اضافات و اعتبارات و تعيّنات و شئونات و تجليّات لطفيّه و قهريّه و مقتضيات اسماء جلاليّه و جماليّه كماليّه يار و اغيار و شاهد و مشهود و مقبل و مقبول و اوّل و آخر و باطن و ظاهر و عابد و عارف گشت ؛ و در ميدان امكان توسن ملاحت به جولان درآورد ، حق و باطل و عالم و جاهل و مؤمن و كافر را با فرقان عقل از هم ممتاز ساخت ، و عشق خود را در آن ميان انداخت ، و به گداختن و نواختن و گرفتن و بخشيدن و خواندن و راندن ، و احياء و اماته ، عظمت و مرحمت خود را بنمود . و خون عاشقان مفتون محزون بسيار در زندان هجران بريخت و شاهد شهادت شهيدان معركهء عشق گشت ، و فضلش از عدلش خون‌بهاى : « من قتلته فأناديته » گرفت . يعنى : درياى محيط وحدت و عمّان هستى هويّت به تلاطم و تموّج درآمد و از آن بخارى برخاست و آن بخار باران و برف و تگرگ و يخ گرديد . و اين مجموع از حرارت اشراق آفتاب محبّت و سوز و گداز و راز و نياز ( 61 ) و جذب كل مر جزء را و اجتماع اجزاء گداخته و آب جارى گشته ، چشمه و نهر و رودخانه شد . و در بيابان امكان در طلب آن محيط و عمّان سرگردان و نعره‌زنان به هر طرف دوان و روان گشت ، تا اندكى از بسيار آن به مقصد و مطلب رسيد ، و باقى به تحليل و تبديل به هوا و غور در زمين باز طريق سير و سبيل طلب به طرز سابق پيش گرفت اگرچه پاره‌اى راهش دور تر افتاد . امّا عاقبت الأمر مآب و مرجعش همان نهر و آب شود و نى روياند . و آن نى كه از نيستان دور افتد آلت فغان و تحرير گردد ، و آن سوختهء نار فراق و داغدار شعلهء اشتياق كه ناى نالان و قلم و زبان شود ، و نى قلم كه به دست نى عدم آيد مداد آن قلزم قدم مىباشد ، لاجرم دم به دم و قدم به قدم در بيان حال آن مهجور از وصل اصل به دور هم به تعليم و تلقين او رقم چنين كشد و نفس چنين زند كه ، مثنوى :