تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
از نيستان تا مرا ببريده‌اند * از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند من به هر جمعيّتى نالان شدم * جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم هركسى از ظنّ خود شد يار من * وز درون من نجست اسرار من سرّ من از نالهء من دور نيست * ليك چشم و عقل را آن نور نيست تن ز جان و جان ز تن مستور نيست * ليك كس در ديد جان دستور نيست سينه خواهم شرحه‌شرحه از فراق * تا بگويم حال و درد اشتياق با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنيها گفتمى آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هركه اين آتش ندارد نيست باد
صوفيّه مىگويند كه : آب را چون در كوزه ريزى به هيئت آن كوزه نمايد ، و چون در كاسه كنى به شكل آن كاسه درآيد ، و آن زمان كه كوزه و كاسه بشكند همان آب بىصورت ساده بماند ؛ و عدد را كه به تعداد درآرى ، احد باشد كه بىحد معدود گردد ، و در هر مرتبه ( 62 ) اسمى و رسمى پيدا كند ، نه آنكه شىء ديگر غير از او به حيطهء وجود درآمده باشد . علاج بصيرت خود كن ، به تهذيب سريرت و تحسين سيرت ، تا آنكه اين تمثيل با ملاحظهء تنزيه معقول و حالى شود تا آنچه دو مىبينى يكى بينى . للمحقق الطوسى ، قدّس سرّه ، شعر :
گر چشم يقين تو نه كج‌مج باشد * ترسا به كليسا رود و حج باشد هر چيز جز او نمايد اندر نظرت * شكل دومين چشم احول باشد
گوش « و بى يسمع » كو و چشم « و بى يبصر » كجاست تا اين مقال مسموع و مرئىّ گردد و ظهور سلطان وحدت در مظاهر كثرت روشن‌تر از آفتاب عالمتاب روى نمايد ،
« أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ » ،
و علم عين ذات است و حضورى ، شعر [ تركى ] :
درياى محيط جوشه كلدى * كونيله مكان خروشه كلدى هر ذرّه ده مهراولدى ظاهر * تبراغه سجود قلدى ظاهر سرّ ازل اولدى آشكارا * عارف نيجه ايلسون مدارا
هىهى ، هاىوهوى بزن ، و دل از علاقهء تن بركن ، و سر در باديهء جنون نه ، تا