تا آنكه بعضى از اهل سنّت در غيبت و تهمت اصحاب عصمت « تخطئة الأنبياء » نوشتند ، ( 56 ) ، و اينان را به نوشتن : « تنزيه الأنبياء » در مقابل آن محتاج كردند .
زهى مسئله موضوع آن روز ، و زهى مبحث و بحث اين روز ، زهى اصل كه فرعش چنين باشد . ويل لمن شفعاؤه خصماؤه . للمولوى المعنوى :
چون خدا خواهد كه پرده كس درد * ميلش اندر طعنهء پاكان برد
چون خدا خواهد كه پوشد عيب كس * كم زند در عيب معيوبان نفس
آنچه با طعن سنان دشمنان نتوانستند كرد اين مدّعيان دوستى با تيغ زبان كردند .
دشمن دانا به از نادان دوست . و بايد دانست كه غشاوهء تقليد عاطل و قساوت تعصّب باطل كه دل را فروگرفت براى دين جنگ و جدل بر پا مىشود . و بازى نبايد خورد كه محبّت و عداوت با خلق براى خود جداست و براى خدا خدا .
ميل مال و جاه و شغل نفس و وهم و شهوت خوردن و راندن صغير و كبير ابناى دنيا را نه چنان در پيچ و تاب گرداب اضطراب انداخته است كه فرصت اقبال و ادبار به نيك و بد براى خدا نتواند يافت . اين است كه حكيم غزنوى مىگويد :
باز پرسيد از حجى چيزى * كز على و عمر بگو چيزى
گفت اندوه شام و غصّهء چاشت * در دلم مهر و كين كس نگذاشت
خاك بر سر آن بدبخت و خاكستر در چشم آن بىدولت كه براى نفس و شكم با مردم عالم دوستى و دشمنى كند و به شومى اين شيطنت و فرعونيّت طوق لعنت در گردن سرگردان و مقهور گردد و براى دشمنترين دشمنان خودش كه نفس و شكم است با بندگان خدا صلح و جنگ سر كند و آن را درد دين نام نهد و ردّ و قبول حق داند .
و عجبتر از آن ، كه گاه باشد كه با اين وضع شنيع و عمل قبيح خواهد كه تقليد اصحاب تحقيق و تتبّع ارباب توحيد نمايد و با اعداء ائمّه و اولياء و دشمنان انبياء و خدا ادّعاى صلح كند و گويد ( 57 ) كه :
تو با دشمن نفس همخانهاى * چه دربند پيكار بيگانهاى
اگر دشمن از دوست بشناختى * به پيكار دشمن نپرداختى
و حال آنكه بويى از اين سخن كه غنچهء گلزار طبيعت است به مشام روحش