تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
اعتقاد زيون ميراث كيست كه به ما رسيده است .
نفس ما بگرفت سر تا پاى ما * گر نگيرى دست ما اى واى ما
بزرگان پيشين در طريق دين قدم زدند و دم نزدند . ما بيدولتان دم زنيم و قدم نزنيم و قدم پيش ننهيم و بر احوال و اوضاع ايشان انتخاب بر عكس زنيم و با خود نينديشيم كه جاه و مال آن را ارواح قدسيه عطايى و موهبى بود ، نه گدايى و كسبى . و كار ايشان بذل بود ، نه نفس ايشان رذل . روئين تنان معنوى ومبارزان قوى و سد اسكندر حقيقى بودند ، جز به اسباب دنيا و نفس و شيطان و يأجوج و مأجوج حواس و قوى را به معنى محكم ايشان راه رخته و تصرف نبود مثنو :
كار مردان را قياس از خود مگير * گر چه ماند در نوشتن شير شير در تو نمرودى است در آتش مرو * رفت خواهى اول ابراهيم شر
فرعون را به منصور ، و خرس را به خضر و دجال را به مهدى و كلاغ ره به بازچه نسبت ، دعوى عيسوى را دم عيسوى ( 37 ) بايد و معنى موسوى را يد بيضاء . پس دكان حيله و مكر بايد بستن و در پس كار خود نشستن و بيش از اين بر ريش و بروت خود نخنديدن و اضلال خلق نپسنديدن . تا از آن عالمان نباشيم كه در شأن ايشان گفته اند . شعر :
عارفى از كوه به صحرا گذشت * ديد عزريل به دامان دشت دل ز غم وسوسه پرداخته * ديده ز نيرنگ تهى ساخته گفت به دو عارف صحرا نودد * كز چه بدين باديه اش هرزه گرد باز چرا مانده اى از كارگاه * جاى تو در مدرسه و خانقاه پيشرو اهل خيانت تويى * تفرقه بخش صف طاعت تويى اين قدرت كندى الماس چيست * خاطرت آسوده ز وسواس چيست رهزن دوران به دل بدسگال * طنز كنان داد جواب سؤال كز بركات علماى زمان * فارغم از كشمكش اين و آن داشت مرا باز از آن جد و جهد * حيله گريهاى فقيهان عهد يك تن از اين طايفهء بولهوس * از پى گمراهى كونين بس
هاى هاى و واى واى ، عالمت غافل است و تو جاهل ، خفته را خفته كى كند بيدار .