دوم فقر ، كه فخر آن سرور بدان بود ، مشتى ديو همت تاريك طلعت آن را گدايى پنداشتند و روز چن زرق وسالوسى لقمه اى ربودند ، و آن معنى كه عين توحيد بود به اباحت بدل شد ، حقيقت نيز در پس حجاب رفت .
همه خالى ز درد و پر ز هوس * همه تاريك روى وشوم نفس
ماده طبعان نرگداى تمام * از سگ و گربه نان رباى تمام
خانه ويران كنان ليل ونهار * گه بشكرانه گه به استغفار
سوم جهاد ، كه رسول جد و جهد خود را در اقدام بدان مبذول مى فرمود بد مستان هواپرست دراز دست چند آن را آزردن مظلومان و كشتن محرومان دانستند و خون بسيار مسلمان به اندك مالى به نام نصرت دين پايمال كردند ، نصرت نيافتند ، غزا نيز راه انتفا پيش گرفت .
چون هر سه نوع ديده ام وبدرود كرده ام بر فوت عمر ايشان جامه كبود كرده ام " .
شعر :
درين ماتم مرا خون مىشود دل * لباسم زآن كبود است اى سيه دل ( 35 )
فلك زين غم هانا بى اثر نيست * نبينى در برش رنگ دگر نيست
دريغا هر كجا مردى كه بوده است * ز دست مرگ خود جامه كبود است
تو را در سر از آن سودا و صفر است * كه سوداى تو با صفراء و سوداست
اگر واشريعتاه واطريقتاه گويى بجاست .
دانشمندى از دنيا گذشت ، موى سر نمى تراشيد و مى گفت كه : " عزاى شريعت فوت شده و ماتم طريقت رحلت كرده مى دارم " حقا كه هيچ مصببتى به اين بليه نرسد .
نقل است كه يكى ازملايان بر سر قبرى قرآن مى خواند ، شخصى به دو رسيد و گفت كه : قرآن غلط مخوان كه ميث را عذاب است . جوابش داد كه مرا كار با نان و حلواست ، مرده خواه به دوزخ رود و خواه به بهشت .
حافظا مى خوروندى كن و خوش باش ولى * دام تزويرمكن چون دگران قرآن را
فرياد از بيداد اين فرقه كه جبه به قصد حبه و عمامه براى هنگامه و خرقه بر جاى حرقه پوشند و حريص چون موش و خود فروش اند ، شعر :