تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
بىادب تنها نه خود را داشت بد * بلكه آتش در همه آفاق زد
و ادب را حيا در كار است و حيا را وفا ، تا صفا حاصل شود . پس بكوش و نيوش و به مقتضاى « أوفوا بعهدى » كار كن ، شايد كه خورشيد
« أُوفِ بِعَهْدِكُمْ » ،
( بقره ، 4 ) از مشرق غيب طلوع كند و ضياى بيضاى سعادت بيداى وجودت را منوّر و مزيّن سازد . و عشق عربده جوى فتنه‌انگيز خواهد كه شعبدهء « أنا الحقّ » آغازد ، نظم :
با مدّعى مگوئيد اسرار عشق و مستى * تا بىخبر بميرد در درد خودپرستى عاشق شو ، ار نه روزى كار جهان سرآيد * ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى
و معشوق حقيقى پرده هستى و همى و جلباب تعيّنت را پاره كرده ، سر از گريبان برآرد و خود را بىتو به تو جلوه دهد . مصرع :
تا به چشم يار بيند يار را
، نظم :
نواى عشقبازان خوش‌نوايى است * كه هر آهنگ آن را ره به جايى است اگرچه صد نوا خيزد از اين چنگ * چو نيكو بنگرى باشد يك آهنگ
آنگاه از تنوير كحل محو و فنا و تأثير اكسير جمع الجمع و بقا ، در مقام : « و بى يسمع و بى يبصر و بى ينطق » به علم اليقين بدانى ، و به عين اليقين ببينى ، و با حق اليقين بگويى ، نظم :
عشق است آنكه در دو جهان جلوه كرده * گاه از لباس شاه و گه از كسوت گدا

( 4 - حقيقت و مراتب ظهورات آن )

و در اين مقام معلى ، وجود موجود مطلق را عين ذات يا بى نه زايد بر آن ، و ماهيّت را باوجود متّحد شمارى نه متغاير ، و عارض و معروض را بلا تصوّر عروض از مستى و بىخودى يك حقيقت مشهود نمايى نه دو ، و از حدوث و قدم كناره‌گيرى . بالجمله تعدّد و تكثّر را از ميان بردارى و اصنام اعتبارات بشكنى و أستار اضافات پاره كنى ، و بلا تحاشى و بىاختيار فرياد برآرى كه :
« إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ » .
( نجم ، 23 ) در عالم يگانگى بطون و ظهور و مبدأ و معاد و عبارت و اشارت نگنجد . نظم :
نشانى داده‌اندت از خرابات * كه التّوحيد إسقاط الإضافات
چنان كه خواجه نصيرى طوسى قدّس سرّه در « اخلاق ناصرى » فرموده : غايتش به اعتبار تعقّل عقل و تخيّل خيال ، هويّت حق جلّ و على را كه : « الآن كما كان قبل