تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
ترا از دو گيتى برآورده‌اند * به چندين ميانجى بپرورده‌اند نخستين فطرت پسين شمار * تويى ، خويشتن را به بازى مدار

( 3 - محبّت علّت ايجاد خلق است )

و آرايش اين معركه و نمايش اين هنگامه ، عشق و محبّت ذاتى مبدأ اعلى است به اشياء ؛ و در حديث قدسى : « كنت كنزا » [ اخلاق ناصرى ، ص 4 ] ، شاهد آن شعر :
عشق دريايى است قعرش ناپديد * در نيايد عشق در گفت و شنيد پس چه باشد عسق درياى قدم * در شكسته عقل را اينجا قدم
هركه به « طور سرّ » كه برتر از مرتبهء خرد است راه برد از سرّ كلام : « إنّ اللّه جميل و يحبّ الجمال » [ جامع الصغير ، ج 1 ، ص 263 ] ، آگاه شود ، و به رمز : « من عشق و كتم و عفّ و مات فقد مات شهيدا » اطّلاع يابد ، و بداند كه : « من قتلته فأناديته » [ أحاديث مثنوى ، ص 134 ] ، چه اشارت است ، و
« يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ » ،
( مائده ، 54 ) چه بشارت است ، و « الصّوم لى و أنا أجزى به » [ سفينة البحار ، ج 2 ، ص 64 ] ، چه عبارت است . يعنى شهسوار ملاحت ، سمند حسن در ميدان امكان به جولان درآورد ، و سلطان غيرت و قهرمان سطوت گرد از وجود اغيار برآورد . شعر :
آه من العشق و حالاته * أحرق قلبى بحراراته ما نظر العين إلى غيركم * أقسم باللّه و آياته
آتش بىدود خلّت و مودّت ، محيط جود و وحدت را به جوش و خروش آورد و به تلاطم و تموّج انداخت ، تا اين همه سود به عدم رسيد ، و فضاى نيستى از امواج هستى مالامال شد ، و نقطهء خاك حضيض در صورت نطفه به حقّهء رحم رفته ، قرين روح لطيف و عقل شريف گشت . للمولوى المعنوى فى المثنوى ، [ بيت ، 2863 ] نظم :
گنج مخفى بد ز پُرّى جوش كرد * خاك را سلطان اطلس‌پوش كرد در بستر او پوش گشته است آفتاب * فهم كن و اللّه أعلم بالصّواب
مرد را درد بايد ، و درد را طلب ، و طلب را ادب ، كه گفته‌اند : « طرق العشق كلّها آداب » [ كشف المحجوب ، ص 47 ] نظم :
از ادب پرنور گشته است اين فلك * از ادب معصوم و پاك آمد مَلك