چون نمىتانست آوازى فراشت * غمزهى تنهاى زن سودى نداشت
گفت قاضى رو تو خصمت را بيار * تا دهم كار ترا با او قرار
جوحى آمد قاضيش نشناخت زود * كاو به وقت لقيه در صندوق بود
زو شنيده بود آواز از برون * در شرى و بيع و در نقص و فزون
گفت نفقهى زن چرا ندهى تمام * گفت از جان شرع را هستم غلام
ليك اگر ميرم ندارم من كفن * مفلس اين لعبم و شش پنجزن
زين سخن قاضى مگر بشناختش * ياد آورد آن دغل و آن باختش
گفت آن شش پنج با من باختى * پار اندر شش درم انداختى
نوبت من رفت امسال آن قمار * با دگر كس باز دست از من بدار
[ وصف انسان كامل ]
از شش و از پنج عارف گشت فرد * محترز گشته است زين شش پنج نرد
رست او از پنج حس و شش جهت * از وراى آن همه كرد آگهت
شد اشاراتش اشارات ازل * جاوز الاوهام طرا و اعتزل
زين چه شش گوشه گر نبود برون * چون بر آرد يوسفى را از درون
واردى بالاى چرخ بىستن * جسم او چون دلو در چه چاره كن
يوسفان چنگال در دلوش زده * رسته از چاه و شه مصرى شده
دلوهاى ديگر از چه آب جو * دلو او فارغ ز آب اصحاب جو
دلوها غواص آب از بهر قوت * دلو او قوت و حيات جان حوت
دلوها وابستهى چرخ بلند * دلو او در اصبعين زورمند
دلو چه و حبل چه و چرخ چى * اين مثالى بس ركيك است اى اچى
از كجا آرم مثالى بىشكست * كفو آن نه آيد و نه آمدهست
صد هزاران مرد پنهان در يكى * صد كمان و تير درج ناوكى
ما رميت إذ رميتى فتنهاى * صد هزاران خرمن اندر حفنهاى
[ وصف انسان كامل به زبان تمثيل ]
آفتابى در يكى ذره نهان * ناگهان آن ذره بگشايد دهان
ذره ذره گردد افلاك و زمين * پيش آن خورشيد چون جست از كمين
[ از مقتضيات حيوانى رها شو ]
اين چنين جانى چه در خورد تنست * هين بشو اى تن از اين جان هر دو دست
اى تن گشته وثاق جان بس است * چند تاند بحر در مشكى نشست
[ شكوه باطنى خود را بشناسيد ، چرا كه انسان ، همين جسم نيست ]
اى هزاران جبرئيل اندر بشر * اى مسيحان نهان در جوف خر
اى هزاران كعبه پنهان در كنيس * اى غلط انداز عفريت و بليس
سجدهگاه لامكانى در مكان * مر بليسان را ز تو ويران دكان
كه چرا من خدمت اين طين كنم * صورتى را من لقب چون دين كنم
نيست صورت چشم را نيكو بمال * تا ببينى شعشعهى نور جلال