گونه گونه خوردنيها صد هزار * جمله يك چيز است اندر اعتبار
از يكى چون سير گشتى تو تمام * سرد شد اندر دلت پنجه طعام
در مجاعت پس تو احول ديدهاى * كه يكى را صد هزاران ديدهاى
[ در اسباب غرق نشو ، بل مسبب الاسباب را ببين ]
گفته بوديم از سقام آن كنيز * و ز طبيبان و قصور فهم نيز
كان طبيبان همچو اسب بىعذار * غافل و بىبهره بودند از سوار
كامشان پر زخم از قرع لگام * سمشان مروح از تحويل گام
ناشده واقف كه نك بر پشت ما * رايض چستى است استادى نما
نيست سر گردانى ما زين لگام * جز ز تصريف سوار دوست كام
[ غلبهء تقدير حق بر تدبير بنده ]
ما پى گل سوى بستانها شده * گل نموده آن و آن خارى بده
هيچشان اين نى كه گويند از خرد * بر گلوى ما كه مىكوبد لگد
آن طبيبان آن چنان بندهى سبب * گشتهاند از مكر يزدان محتجب
گر ببندى در صطبلى گاو نر * باز يا بى در مقام گاو خر
از خرى باشد تغافل خفتهوار * كه نجويى تا كى است آن خفيه كار
خود نگفته كاين مبدل تا كى است * نيست پيدا او مگر افلاكى است
[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
تير سوى راست پرانيدهاى * سوى چپ رفته است تيرت ديدهاى
سوى آهويى به صيدى تاختى * خويش را تو صيد خوكى ساختى
در پى سودى دويده بهر كبس * نارسيده سود افتاده به حبس
چاهها كنده براى ديگران * خويش را ديده فتاده اندر آن
در سبب چون بىمرادت كرد رب * پس چرا بد ظن نگردى در سبب
بس كسى از مكسبى خاقان شده * ديگرى ز آن مسكبه عريان شده
بس كس از عقد زنان قارون شده * بس كس از عقد زنان مديون شده
[ اينقدر به علل و اسباب ظاهرى اهميت مده ]
پس سبب گردان چو دم خر بود * تكيه بر وى كم كنى بهتر بود
ور سبب گيرى نگيرى هم دلير * كه بس آفتهاست پنهانش به زير
سر استثناست اين حزم و حذر * ز انكه خر را بز نمايد اين قدر
آن كه چشمش بست گر چه گر بز است * ز احولى اندر دو چشمش خر بز است
[ معنىِ مقلّب القلوب و الابصار ]
چون مقلب حق بود ابصار را * كه بگرداند دل و افكار را
چاه را تو خانهاى بينى لطيف * دام را تو دانهاى بينى ظريف
اين تسفسط نيست تقليب خداست * مىنمايد كه حقيقتها كجاست
[ نقد مكتب سوفسطائيه ]
آن كه انكار حقايق مىكند * جملگى او بر خيالى مىتند
او نمىگويد كه حسبان خيال * هم خيالى باشدت چشمى بمال