تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 952

مساهمون:

ص٩٥٢
همچو آن حجره‌ى زليخا پر صور * تا كند يوسف به ناكامش نظر
چون كه يوسف سوى او مىننگريد * خانه را پر نقش خود كرد از مكيد
تا به هر سو كه نگرد آن خوش عذار * روى او را بيند او بىاختيار

[ عارفان ، مظاهر و موجودات را آينهء جمال حق دانند ]

بهر ديده روشنان يزدان فرد * شش جهت را مظهر آيات كرد
تا به هر حيوان و نامى كه نگرند * از رياض حسن ربانى چرند
بهر اين فرمود با آن اسپه او * حيث وليتم فثم وجهه
از قدح گر در عطش آبى خوريد * در درون آب حق را ناظريد

[ خود بينان ، در همه جا و همه چيز فقط خود را مىبينند ]

آنكه عاشق نيست او در آب در * صورت خود بيند اى صاحب بصر

[ عارف عاشق در همه جا و همه چيز فقط حضرت معشوق را مىبيند ]

صورت عاشق چو فانى شد در او * پس در آب اكنون كه را بنيد بگو
حسن حق بيند اندر روى حور * همچو مه در آب از صنع غيور
غيرتش بر عاشقى و صادقى است * غيرتش بر ديو و بر استور نيست

[ كيمياگرى عشق ]

ديو اگر عاشق شود هم گوى برد * جبرئيلى گشت و آن ديوى بمرد
اسلم الشيطان آن جا شد پديد * كه يزيدى شد ز فضلش بايزيد

[ ادامهء حكايت دژ هوش رُبا ]

اين سخن پايان ندارد اين گروه * هين نگه داريد ز آن قلعه وجوه
هين مبادا كه هوستان ره زند * كه فتيد اندر شقاوت تا ابد
از خطر پرهيز آمد مفترض * بشنويد از من حديث بىغرض
در فرج جويى خرد سر تيز به * از كمين‌گاه بلا پرهيز به
گر نمىگفت اين سخن را آن پدر * ور نمىفرمود ز آن قلعه حذر
خود بدان قلعه نمىشد خيلشان * خود نمىافتاد آن سو ميلشان
كان نبد معروف بس مهجور بود * از قلاع و از مناهج دور بود
چون بكرد آن منع دلشان ز آن مقال * در هوس افتاد و در كوى خيال
رغبتى زين منع در دلشان برست * كه ببايد سر آن را باز جست
كيست كز ممنوع گردد ممتنع * چون كه الانسان حريص ما منع
نهى بر اهل تقى تبغيض شد * نهى بر اهل هوا تحريض شد
پس از اين يغوى به قوما كثير * هم از اين يهدى به قلبا خبير
كى رمد از نى حمام آشنا * بل رمد ز آن نى حمامات هوا
پس بگفتندش كه خدمتها كنيم * بر سمعنا و اطعناها تنيم
رو نگردانيم از فرمان تو * كفر باشد غفلت از احسان تو
ليك استثنا و تسبيح خدا * ز اعتماد خود بد از ايشان جدا
ذكر استثنا و حزم ملتوى * گفته شد در ابتداى مثنوى

[ وحدت اديان ]

صد كتاب ار هست جز يك باب نيست * صد جهت را قصد جز محراب نيست
اين طرق را مخلصش يك خانه است * اين هزاران سنبل از يك دانه است

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]